تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 729

مساهمون:

ص٧٢٩
مىرود ، و من نيز بر روى آب مىروم ، پس افزونى او بر من چيست ؟ » حضرت صادق عليه السلام فرمود : « پس آن مرد در آب فرو رفت ، و به عيسى استغاثه كرد و عيسى او را گرفت و از آب بيرون آورد . بعد از آن ، به او فرمود كه : اى كوتاه ! با خود چه گفتى ؟ عرض كرد كه : گفتم : اينك ، عيسى روح اللَّه است كه بر روى آب مىرود ، و من نيز مىروم ، و از اين ، عجبى در دل من داخل شد . حضرت عيسى به او فرمود كه : هر آينه خود را گذاشتى در غير موضعى كه خدا تو را در آن گذاشته ، و بلندپروازى كردى ؛ پس خدا تو را غضب كرد بر آن‌چه با خود گفتى ، و الحال به سوى خداى عز و جل توبه كن از آن‌چه گفتى » . حضرت فرمود : « پس آن مرد توبه كرد و برگشت به آن مرتبه‌اى كه خدا او را در آن قرار داد فرموده بود ؛ پس از خدا بپرهيزيد و البتّه بر يكديگر حسد مبريد » . 2549 / 4 . على بن ابراهيم ، از پدرش ، از نوفلى ، از سكونى ، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود : « رسول خدا عليه السلام فرمود : نزديك است كه فقر و درويشى ( يعنى فقر از دين ) كفر باشد و نزديك است كه حسد ، بر قضا و قدر خدا غالب گردد » . 2550 / 5 . على بن ابراهيم ، از محمد بن عيسى ، از يونس ، از معاوية بن وهب روايت كرده است كه گفت : امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه : « آفت دين ، حسد و عجب و فخر است » . 2551 / 6 . يونس ، از داود رقّى ، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود : « رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود كه : خداى عز و جل به موسى بن عمران فرمود كه : اى پسر عمران ! بر مردمان حسد مبر بر آن‌چه به ايشان داده‌ام از فضل خويش ، و چشم‌هاى خود را به سوى آن مكش ، و بايد كه نفست از پى آن نرود : زيرا كه حسدبرنده ، نعمت‌هاى مرا خوش ندارد و از آن ناخشنود است ، و بازدارندهء قسمت‌هاى من است كه در ميان بندگان خود قسمت نموده‌ام . و هر كه همچنين باشد ، من از او نيستم و او از من نيست » ( يعنى در نزد من تقرّبى ندارد و من نظر التفاتى به او ندارم ) . 2552 / 7 . على بن ابراهيم ، از پدرش ، از قاسم بن محمد ، از منقرى ، از فضيل بن عياض ، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود : « مؤمن غبطه مىبرد و حسد ندارد ، و منافق حسد مىبرد و غبطه ندارد » « 1 » .
هامش
( 1 ) . و غبطه - به كسر عين ضَظّغْ و سكون باء ابجد با طاء حطّى - ، حال ديگرى خواستن باشد در نيك‌حالى ، بىطلب زوال حال مغبوط ، به خلاف حسد كه آن طلب زوال حال محسود است . ( مترجم )