تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
و فرمود كه : « خدا در كار يارى كردن مؤمن است ، مادامى كه مؤمن مشغول يارى برادرش باشد ؛ پس به موعظه و پند منتفع شويد و در خوبىها رغبت كنيد » . باب در بيان اطعام مؤمن

86 . باب در بيان اطعام مؤمن « 1 »

2174 / 1 . محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد بن عيسى ، از ابويحيى واسطى ، از بعضى از اصحاب ما ، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود : « هر كه مؤمنى را سير گرداند ، بهشت از براى او واجب شود . و هر كه كافرى را سير گرداند ، بر خدا واجب باشد كه اندران او را از زقّوم « 2 » پر كند ؛ خواه مؤمن باشد و خواه كافر » . 2175 / 2 . از او ، از احمد بن محمد ، از عثمان بن عيسى ، از بعضى از اصحاب ما ، از ابوبصير ، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت است كه فرمود : « هر آينه اگر مردى از مسلمانان را طعام دهم ، دوست‌تر است در نزد من از آنكه افقى از مردمان را طعام دهم » . عرض كردم كه : افق چيست ؟ فرمود : « صد هزار كس يا زيادتر باشد » . « 3 » 2176 / 3 . از او ، از احمد ، از صفوان بن يحيى ، از ابوحمزه ، از امام محمد باقر عليه السلام روايت است كه فرمود : « رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود كه : هر كه سه كس يا سه گروه از مسلمانان را طعام دهد ، خدا او را از سه بهشت طعام دهد كه در ملكوت آسمان‌ها است ، يكى : فردوس و ديگرى : بهشت عدن و سيم : طوبى ، و [ نيز ] از درختى كه بيرون آيد از بهشت عدن كه
هامش
( 1 ) . و اطعام به معنى طعام دادن است و طعام خوردنى باشد . و دور نيست كه در اينجا به معنى چشانيدن باشد كه شامل شراب دادن نيز باشد . ( مترجم ) ( 2 ) . و زقّوم - به فتح زاى هوّز و ضمّ قاف مشدّد - ، نام درختى است در دوزخ كه ميوه‌اش همچو سرهاى شياطين باشد و بار آن تلخ است . و در مؤيّدالفضلاء مسطور است كه درختى است در باديه كه سقمونيا صمغ و جدوى آن است . ( مترجم ) ( 3 ) . و افُقْ - به ضمّ همزه و سكون فاء و به ضمّ آن - ، به معنى كنار جهان است يا آن‌چه هويدا باشد از كنارهاى آسمان يا محلّ وزيدن باد صبا و شمال و دبور و جنوب . و آن‌چه حضرت عليه السلام در تفسير آن فرموده است ، در هيچ كتابى از كتب لغت مذكور نيست ؛ پس آن‌چه در اين حديث است يا بنابر حذف مضاف است ؛ يعنى اهل افق ، يا آنكه اين معنى از جملهء آنها است كه اهل لغت اطّلاع بر آن به هم نرسانيده‌اند . و زمخشرى در فائق خويش گفته است كه : حكايت مىشود كه يزيدى به كسائى گفت كه : از جانب تو چيزى چند از لغت بر ما وارد مىشود كه ما آنها را نمىشناسيم ؛ پس كسائى گفت كه : تو با اين چه نسبت دارى . با مردم از اين علم نيست ، مگر زيادتى آب دهان من ؛ پس يزيدى از روى خوارى خاموش شد . و مؤيّد وجه اوّل است آن‌چه در حديث بعد از اين مىآيد كه حضرت آن را به ده هزار كس تفسير فرموده ؛ چه اهل آفاق مختلف‌اند در كمى و بسيارى . ( مترجم )