تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
در نزد آنها قطع كرده‌ام و اميدش را نااميد نموده‌ام ؟ و كيست آنكه مرا اميد داشته به جهت امر عظيمى ، و من اميد او را از خويش بريده‌ام ؟ آرزوهاى بندگان خويش را در نزد خويش نگاه داشته‌ام ، پس به حفظ من راضى نشدند . و آسمان‌هاى خويش را پر كرده‌ام از فرشتگانى كه به تسبيح و تنزيه من ، ملال به هم نمىرسانند . و ايشان را امر كرده‌ام كه درهاى ميان من و بندگان مرا نبندند ؛ پس ايشان بر قول من اعتماد نكردند . آيا آنكه مصيبتى از مصيبت‌هاى من به او رسيده و درِ او را كوبيده ، نمىداند كه كسى غير از من نمىتواند كه آن را بر طرف كند ؟ و آن را مالك نمىشود ، مگر بعد از رخصت من ؟ پس مرا چه مىشود ، كه او را چنان مىبينم كه از من غفلت دارد ؟ به جود و بخشش خود به او عطا كردم ، آن‌چه را كه از من نخواست ، بعد از آن ، آن را از دستش گرفتم ، و باز گردانيدن آن را از من نخواست و از غير من خواست . آيا مرا چنان مىبينيد كه به عطا ابتدا مىكنم پيش از خواهش ، بعد از آن ، از من خواهش مىشود و سائلِ خود را اجابت نمىكنم ؟ آيا بخيلم من ، كه بنده‌اى من را بخيل يابد يا نسبت به بخل دهد ؟ يا جود و كرم از براى من ثابت نيست ؟ يا عفو و رحمت به دست من نيست ؟ يا من محلِّ آرزوها نيستم ، كه همهء اميدها در ساحت عزّت و قدرت من فرود آيد ؟ پس كى غير از من آنها را قطع مىكند ؟ آيا اميدواران نمىترسند كه به غير من اميدوارى دارند ؟ ! پس اگر همهء اهل آسمان‌ها و اهل زمين من ، اميدوارى داشته باشند ، و هر يك از ايشان را ، مثل آن‌چه همهء ايشان اميدوارى دارند عطا كنم ، از ملك و پادشاهى من ، مانند عضوى از اعضاى مورچه‌اى كم نشود . و چگونه ملك و مملكتى كه من قيّم آنم كم شود ؛ پس زهى سختى از براى آنها كه از رحمت من نوميدند ، و زهى شدّت از براى كسى كه مرا نافرمانى كند و از من و عذاب من غافل باشد و نترسد » . 1598 / 8 . محمد بن يحيى ، از محمد بن حسن ، از بعضى از اصحاب ما ، از عيّاد بن يعقوب رواجنى ، از سعيد بن عبدالرحمان روايت كرده است كه گفت : با موسى بن عبداللَّه در يَنْبع بوديم . و در بعضى از سفرها خرجى من تمام شد . بعضى از فرزندان امام حسين عليه السلام به من گفت : كه را اميدوارى دارى ، از براى آن‌چه بر تو فرود آمده است ؟ گفتم : موسى بن عبداللَّه . گفت : در اين هنگام ، حاجتت روا نمىشود ، و مطلوبت برآورده نمىشود . گفتم كه : اينكه مىگويى ، چرا ؟ گفت : زيرا كه در بعضى از كتاب‌هاى پدرانم يافتم كه خداى عز و جل مىفرمايد : و مثل حديث گذشته را ذكر كرد . گفتم : اى فرزند رسول خدا ! اين را بگو تا بنويسم ؛ پس او