من فلانىام . گفت : چه كار دارى ؟ گفت : وضو بساز و جامهء خويش را بپوش و بيا با هم برويم به مسجد تا نماز كنيم » . حضرت فرمود : « آن نومسلمان وضو ساخت و جامهاش را پوشيد و بيرون آمد و با همسايه همراه شد » . و فرمود : « به مسجد آمدند و آنچه خدا مىخواست نماز كردند . بعد از آن نماز صبح را به جا آوردند و ماندند تا صبح روشن شد و داخل روز شدند .
آنكه پيش از آن ترسا بود ، برخاست و مىخواست كه به منزل خود رود . مرد همسايه گفت :
به كجا مىروى ؟ روز كوتاه است و زمانى كه ميان تو و ظهر است كم است » . حضرت فرمود :
« پس با او نشست تا نماز ظهر را به جا آورد . بعد از آن گفت : زمانى كه در ميانهء ظهر و عصر است كم است ، و او را نگاه داشت تا نماز عصر را به جا آورد » . فرمود : « پس برخاست و خواست كه به منزل خويش برگردد . همسايه به او گفت : اينك آخر روز است و كمتر از اوّل آن است ، و او را نگاه داشت تا نماز مغرب را به جا آورد . بعد از آن خواست كه به منزل خويش برگردد . گفت : جز اين نيست كه يك نماز ديگر باقى مانده » . فرمود : « ماند تا نماز خفتن را كه آخر نمازها است به جا آورد . بعد از آن از هم جدا شدند . و چون سحر كوچكى شد نزديك به صبح ، بر در خانهء آن نومسلمان آمد و در زد و گفت : منم فلانى . گفت : چه كار دارى ؟ گفت : وضو بساز و جامهات را بپوش و بيرون آى و نماز كن . در جواب گفت : از براى اين دين ، كسى را طلب كن كه از من فارغتر باشد و به قدر من شغل نداشته باشد ؛ چرا كه ، من انسانى گدا و بيچارهام و عيال بسيارى دارم كه بايد بار ايشان را بكشم » پس حضرت صادق عليه السلام فرمود : « او را در چيزى داخل كرد كه او را از آن بيرون برد » ، يا فرمود : « او را در مثل اين عبادت داخل كرد و او را از مثل اين دين بيرون برد » .
باب ديگر از قبيل باب سابق
21 . باب ديگر از قبيل باب سابق
1532 / 1 . احمد بن محمد ، از حسن بن موسى ، از احمد بن عمر ، از يحيى بن ابان ، از شهاب روايت كرده است كه گفت : شنيدم از امام جعفر صادق عليه السلام كه مىفرمود : « اگر مردم مىدانستند كه خداى - تبارك و تعالى - اين خلق را چگونه آفريد ، هيچكس كسى را ملامت و سرزنش نمىنمود » . عرض كردم : خدا تو را با صلاح آورده ، اين امر چگونه بوده است ؟
فرمود : « خداى - تبارك و تعالى - ايمان را چند جزء آفريد و آن جزءها را به چهل و نه