تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
ديدم كه حضرت صادق عليه السلام تشريف آورد . راوى مىگويد : حضرت يكى از دو عبارت [ را ] فرمود . معنى هر يك اين است كه : « ما به نزد تو آمديم » ؛ پس من درست نشستم ، و حضرت بر صدر فرش من نشست . بعد از آن ، مرا سؤال كرد از آنچه مرا به جهت آن فرستاده بود . و من آن حضرت را به آنچه بود خبر دادم . خدا را حمد كرد ؛ پس ذكر گروهى در ميان آمد . عرض كردم : فداى تو گردم ! ما از ايشان بيزارى مىجوييم ؛ زيرا كه ايشان نمىگويند آنچه ما مىگوييم . راوى مىگويد : حضرت فرمود : « آيا ما را دوست مىدارند ، و آنچه شما مىگوييد ، نمىگويند ، كه شما از ايشان بيزارى مىجوييد ؟ » عرض كردم : آرى . فرمود : « اينك در نزد ما است آنچه در نزد شما نيست ؛ پس سزاوار است از براى ما ، از شما بيزارى جوييم ؟ ! » . راوى مىگويد : عرض كردم : نه ، فداى تو گردم ! فرمود : « و اينك در نزد خدا است آنچه در نزد ما نيست . آيا خدا را چنان مىبينى كه ما را طرح كرده و انداخته باشد ؟ ! » راوى مىگويد : عرض كردم : نه ، فداى تو گردم ! به خدا سوگند كه خدا چنين نخواهد كرد . فرمود : « پس ايشان را دوست داريد و از ايشان بيزارى مجوييد . به درستى كه از جملهء مسلمانان كسى است كه او را يك بهره است ، و بعضى ازايشان كسى است كه او را دو بهره است ، و بعضى از ايشان كسى است كه او را سه بهره است ، و بعضى ازايشان كسى است كه او را چهار بهره است ، و بعضى ازايشان كسى است كه او را پنج بهره است ، و بعضى ازايشان كسى است كه او را شش بهره است ، و بعضى ازايشان كسى است كه او را هفت بهره است ؛ پس سزاوار نيست كه صاحب يك بهره را بدارند بر آنچه صاحب دو بهره بر آن است ، و او را تكليف كنند به برداشتن آنچه او برمىدارد ، و نه صاحب دو بهره بر آنچه صاحب سه بهره بر آن است ، و نه صاحب سه بهره بر آنچه صاحب چهار بهره بر آن است ، و نه صاحب چهار بهره بر آنچه صاحب پنج بهره بر آن است ، و نه صاحب پنج بهره بر آنچه صاحب شش بهره بر آن است ، و نه صاحب شش بهره بر آنچه صاحب هفت بهره بر آن است . و زود باشد كه از برايت مثلى بزنم و داستانى بيان كنم ، و آن ، اين است كه مردى همسايه‌اى داشت و آن همسايه ، ترسا [ / مسيحى ] بود ؛ پس او را به سوى اسلام دعوت نمود و آن را در نظرش جلوه داد ، و ترسا او را اجابت كرد و مسلمان شد ؛ پس در سحر كوچكى نزديك به صبح ، بر در خانهء او آمد و در را بر او كوبيد . گفت : كيست كه در مىزند ؟ گفت :