هامش
راند كه آنها را به چراگاه برد ، اين گوسفند ديد كه اين شبان و گله را نمىشناسد ، رم برداشت و ناگاه به اين طرف و آن طرف مىدويد حيران و سرگردان و شبان و گلهء خود را مىطلبيد . پس گلهء ديگرى را ديد كه با شبان خود مىرفتند ، به سوى آن ميل كرد و به آن نيز فريفته شد ، آن شبان بر او بانگ زد و گفت : به شبان و گلهء خود ملحق شو كه تو عبث در زمين مىگردى و حيران و سرگردانى ؛ زيرا كه از شبان و گلهء خود دور افتادهاى ، باز رم برداشت و ترسان و حيران بود و در زمين مىگشت و او را شبانى نبود كه او را راهنمايى كند به سوى چراگاهى كه در آن چراكند ، يا او را به سوى گلهء خود برگرداند . پس در بين اينكه آن گوسفند همچنين سرگشته و حيران بود ، ناگاه گرگ تلف و هلاكت آن را غنيمت شمرد و آن را خورد .
و همچنين به خدا سوگند اى محمد ، هر كه از اين امت چنان شود كه او را امامى نباشد از جانب خداى عزّوجلّ كه پاك باشد از گناهان ، يا ظاهر باشد ( يعنى وجودش هويدا باشد ، و هر چند كه به حسب شخص پيدا نباشد ، يا شخصش ظاهر باشد و اگر چه در بعضى از اوقات از براى پارهاى از اشخاص باشد ، يا غالب باشد بر تمام خلق در علم و عمل و غير آن ) و عادل باشد ، صبح مىكند با گمراهى و سرگردانى . و اگر بر اين حال بميرد ، بر كفر و نفاق مرده .
و بدان اى محمد ، كه ائمهء جور و پيشوايان ستم و پيروان ايشان ، هر آينه دور شدگانند از دين خدا و خود
گمراه شدند و ديگران را گمراه كردند . پس كردارهاى ايشان كه آنها را به جا مىآورند ، چون خاكسترى است كه باد آن