تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإمام علي بن أبي طالب ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
افكنده متفكرانه با انگشت به زمين مى زد وآن گروه همه ساكت بودند ومنتظر كه أو چه خواهد گفت . عمر سربرداشت واين شعر را خواند ، ( ترجمه ) : إذا ولي الحكومة بين قوم * أصاب الحق والتمس السدادا وما خير الأنام إذا تعدى * خلاف الحق واجتنب الرشادا ( هر گاه كسى حكومت قومي را به دست گيرد بايد به حق عمل كند ودر جستجوى راستى ودرستى باشد . وأو بهترين مردم نيست اگر از حق تجاوز كند واز راه رشد وصلاح كناره گيرد ) . آن گاه به آن گروه گفت : نظر شما درباره سوگند اين مرد چيست ؟ آنان ساكت مانده پاسخى ندادند . عمر گفت : سبحان الله ! حرف بزنيد . مردى از بنى أمية گفت : اين حكم ناموسى است وما در اين باره جرأت سخن گفتن نداريم وتو بدين گفتار آگاهى ودر حكم به سود وزيان آنان امين هستى . عمر گفت : هر چه به نظرت مى رسد بگو ، زيرا گفتار تا زماني كه باطلى را حق وحقي را باطل نسازد گفتنش در مجلس من رواست . گفت : من چيزى نمى گويم . عمر رو كرد به مردى از بني هاشم از فرزندان عقيل بن أبي طالب وگفت : اى عقيلى ، نظر تو درباره آنچه كه اين مرد بر آن سوگند ياد كرده چيست ؟ وى فرصت را مغتنم شمرده ، گفت : اى أمير المؤمنين ، اگر گفتار مرا حكم وحكم مرا روا مى دارى مى گويم ، واگر چنين نباشد سكوت شايسته تر وبراي من راحت تر ودوستى ما را پاينده تر است . عمر گفت : گفتار تو حكم است وحكم تو نافذ . بنى أمية چون اين سخن شنيدند گفتند : اى أمير المؤمنين ، با ما انصاف ندادى كه حكم را در اختيار غير ما نهادى در حالي كه ما از نزديكان وخويشاوندان توييم ! عمر گفت : ساكت شويد وناتوان ونكوهيده باشيد ، من كه حكم را بر شما عرضه داشتم وشما نظريه اى ابراز نداشتيد ! گفتند : آن گونه كه به عقيلى سپردى به