پيامبر سخنى نگفت و روز ديگر نيز آنها را دعوت كرد و مثل روز پيش از آنها پذيرايى نمود . آن گاه آنها را انذار كرده ، فرمود : اى فرزندان عبد المطلب ، من مأمورم كه شما را انذار كنم و بشارت دهم . اسلام آوريد و اطاعتم كنيد . تا هدايت شويد . آن گاه فرمود : چه كسى با من برادر و همكار مىشود و چه كسى دست دوستى به من ميدهد و بعد از من وصى من و در خاندان من جانشين من و ادا كنندهء دين من مىشود ؟ همه سكوت كردند تا سه بار تكرار كرد و هم چنان آنها ساكت بودند . و در هر سه بار على جواب ميداد : من . پيامبر هم در مرتبهء سوم به على گفت : تو .
قوم برخاستند ، در حالى كه به ابو طالب مىگفتند : پسرت را اطاعت كن كه او را بر تو امير ساخت .
اين روايت را ثعلبى در تفسير خود آورده است .
اين داستان از ابو رافع هم روايت شده است . طبق اين روايت ، پيامبر همه را در شعب جمع كرد و گوسفندى را پختند و همگى خوردند تا سير شدند و از كاسهاى نيز همگى نوشيدند تا سيراب گشتند . آن گاه پيامبر به آنها فرمود : خدا مرا مأمور كرده است كه خويشاوندان نزديكم را بترسانم . شما خويش و قبيلهء منيد . خدا پيامبرى را برنگزيد ، مگر اينكه يكى از افراد خانوادهاش را برادر و وزير و وارث و جانشين و وصى او گردانيد . چه كسى بر ميخيزد و با من بيعت مىكند كه برادر و وارث و وزير و وصى من باشد و نسبت به من همچون هارون باشد نسبت بموسى ، الا اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد بود .
على برخاست و با او بيعت نمود و او را اجابت كرد . سپس پيامبر به على فرمود :
نزد من آى . آن گاه دهانش را گشود و آب دهان خود را در دهان او ريخت و ميان شانهها و بر سينهء او نيز آب دهان خود را ماليد .
ابو لهب گفت : به پاداش اينكه اجابتت كرد ، بد چيزى به او بخشيدى . دهان و صورتش را پر از آب دهان كردى .
پيامبر فرمود : پر از علم و حكمتش كردم .
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 67
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٦٧