شود . خلاصه اينكه اگر چه درخواست كرده است كه خدا را به چشم بنگرد ، لكن منظور رؤيت حقيقى نيست ، بلكه منظور تحصيل علم است . اين وجه از ابو القاسم بلخى است .
3 - حسن و ربيع و سدى گويند : اينكه سؤال كرد كه خدا را ببيند ، منظور تشبيه خداوند به موجودات جسمانى نبود . زيرا براى كسى كه نسبت به مسألهء رؤيت جاهل است ، علم به توحيد ، ممكن است و در اين صورت مانعى ندارد كه از راه سمع ، علم پيدا كند كه خداوند ، قابل رؤيت نيست .
اين وجه ، با توجه بمقام شامخ انبياء و اينكه ممكن نيست آنها از چنين مسألهاى بىخبر باشند ، صحيح نيست .
قالَ لَنْ تَرانِي
: اين پاسخ ، از جانب خداست . يعنى : هرگز مرا نمىبينى ، زيرا « لن » نفى ابد مىكند .
وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي
: لكن اگر كوه ، در جاى خود استقرار پيدا كرد ، مرا خواهى ديد . يعنى شرط رؤيت من استقرار كوه است و از آنجا كه كوه ، استقرار پيدا نكرد ، معلوم مىشود ديدن خداوند امكان ندارد .
رسم اين است كه هر گاه بخواهند چيزى را بعيد و غير ممكن بشمارند ، آن را مشروط به چيزى مىكنند كه عدم امكان آن محقق است .
پرسش اگر منظور استبعاد بود ، بايد به چيزى مشروط كند كه محال باشد ، چنان كه داخل شدن بهشت را به داخل شدن طناب در سوراخ سوزن مشروط دانسته است .
پاسخ خداوند جواز رؤيت را مشروط باستقرار كوه در آن حال كرده است كه كوه درهم كوبيده شد . بنا بر اين محال است كه در آن حال جمع ضدين شود و كوه هم استقرار داشته باشد و هم نداشته باشد .
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا
: همين كه امر خداوند براى اهل كوه ظاهر شد ،