و أنت جمعت فى قلبى * هوى قد كان مشتركا
اما ترثى لمكتئب * إذا ضحك الخلى بكا
( ص 92 )
اندكى از عشق تو در چنين عذابم افكند ؛ اگر مرا بندى و مغلوب خود مىساخت چگونه مىشد ؟
تو در دل من عشقى آفريدى كه غم و شادى را با هم به همراه داشت .
آيا براى غمديدهاى مرثيه نمىخوانى كه چون بخواهد آسودهخاطر بخندد ، گريه سر مىدهد ؟
الا كلّ شىء ما خلا اللّه باطل * و كلّ نعيم لا محالة زائل
( ص 50 ) ( لبيد بن ربيعه ) همه چيز ، جز خدا ، باطل و هر نعمتى ، بىترديد ، زوالپذير است .
و ليس يصحّ فى الافهام شىء * اذا احتاج النّهار الى دليل
( ص 52 ) وقتى اثبات روز نيازمند دليل باشد ، ديگر چيزى در فهمها درست نمىنمايد .
لو كنت من مازن لم تستبح ابلى * بنو اللّقيطة من ذهل بن شيبانا
( ص 79 ) ( حماسهء ابى تمام ) اگر از طايفهء مازن بودم ، پسران لقيطه از طايفهء شيبان شتر مرا مباح نمىكردند .
اشمّ منك نسيما لست اعرفه * اظنّ لمياء جرّت فيك اردانا
( ص 14 ) ( از عوارف سهروردى )
از تو بوى خوشى رسد به مشام * مىندانم نسيم از كه رساند
به گمانم كه يار گندمگون * در تو از مهر آستين افشاند
*
انا من اهوى و من اهوى انا * نحن روحان حللنا بدنا
فاذا ابصرته ابصرتنى * فإذا ابصرتنى ابصرتنا
( ص 188 ) ( حلاج ) من همانم كه به دو عشق مىورزم و او جز من نيست . ما دو روح در يك قالبيم .
اگر او را ديدى ، مرا ديدهاى ؛ و اگر مرا ديدى ، ما را ديدهاى .
انّى جعلتك فى الفؤاد محدّثى * و ابحت جسمى من اراد جلوسى
فالجسم منّى للجليس مؤانس * و حبيب قلبى فى الفؤاد أنيسى
( ص 89 ) ( رابعه ) ترا در دل خود همزبان و همنوا ساختم و جسمم را به آرزومند همنشينى خويش مباح كردم .
پس ، جسم من با همنشينم مأنوس است ؛ و محبوب قلبم در نهانخانهء دل همدم من است .
قد لسعت حيّة الهوى كبدى * فلا طبيب لها و لا راقى