گويد : و اعجوبهء سوم پرندهايست همانند كركى كه ملك الحزين نام دارد و بر لب رودخانهها هر جا شكافى ببيند بر آن نشيند مبادا آب نابود شود و از تشنگى بميرد .
عروضى گويد : آنگاه حاضران پراكنده شدند و همگى از كار راضى در شگفت بودند كه با وجود كودكى و خردسالى در حضور مردم سالخوردهء دانا و صاحب - نظر چنين سخن ميگفت .
مسعودى گويد : ما در كتابهاى گذشتهء خود از عجايب زمين و درياها و بناها و حيوان و جماد عجيب كه در آن هست سخن آوردهايم و در اينجا حاجت بتكرار نيست . فقط اخبار راضى را با حوادث كودكى او كه ادب آموزش گفته نقل ميكنيم و از اخبار وى آنچه را در خور اين كتاب است ميآوريم .
صولى گويد : « راضى به من گفت : علت اينكه مأمون لباس سبز پوشيد و سياه را رها كرد ، پس از آن باز به لباس سياه بازگشت چه بود ؟ گفتم : محمد بن زكريا غلابى از يعقوب بن جعفر بن سليمان نقل مىكند كه وقتى مأمون به بغداد آمد ، هاشميان پيش زينب دختر سليمان بن على كه از همه فرزندان عباس سالخوردهتر بود فراهم شدند و از او خواستند كه با امير مؤمنان در بارهء تغيير لباس سبز سخن گويد و او نيز تعهد كرد و پيش مأمون رفت و گفت : « اى امير مؤمنان ، آن نيكيها كه تو با خويشاوندان خود از فرزندان ابو طالب توانى كرد بيش از آنست كه آنها با ما توانند كرد و روا نيست كه روش پدران خود را تغيير دهى ، بيا از لباس سبز بگذر و از رفتار خود كسان را بطمع مينداز . مأمون گفت : « عمه جان ، هيچ كس تا كنون در اين باب سخنى مؤثرتر و رساتر از سخن تو با من نگفته است ، ولى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم درگذشت و ابو بكر امارت يافت و ميدانى كه با ما اهل بيت چگونه رفتار كرد . پس از آن كار بعمر رسيد و رفتار وى بهتر از سلفش نبود . سپس كار به عثمان افتاد و او به بنى اميه اقبال كرد و از ديگران روى بگردانيد . پس از آن
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 710
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٧١٠