كار بدست على بن ابى طالب افتاد ، اما چون كار ديگران صاف نبود بلكه به تيرگيها آلوده بود . با وجود اين ولايت بصره را به عبد الله بن عباس داد و يمن را به عبيد الله ابن عباس داد و بحرين را به قثم داد و هيچكس از آنها نبود كه ولايت نيافت و اين به گردن ما بود تا من نسبت بفرزندان او تلافى كردم . از اين پس كار چنان خواهد شد كه شما ميخواهيد . آنگاه لباس سياه را از سر گرفت . » اى امير مؤمنان مأمون شعرى دارد كه با مضمون اين حكايت هم آهنگ است آنجا كه گويد : « مرا در بارهء حقشناسى ابو الحسن وصى پيمبر ملامت مىكنند و اين از عجايب اين روزگار است ، او خليفهء بهترين مردم بود و همو بود كه پيمبر خدا را نهان و آشكار كمك كرد ، اگر او نبود هاشميان امارت نمييافتند و بروزگاران خوار و ناچيز بودند . وى آنچه را خاص ديگران بود بفرزندان عباس داد و هيچكس چون او شايستهء حرمت و امتنان نيست . بصره را به عبد الله داد و يمن را به عبيد الله بخشيد و اعمال خلافت را ميان آنها تقسيم كرد و من پيوسته رهين منت اويم . » وقتى قاهر ، مونس و بليق و پسرش على و ديگران را بكشت ، بسيارى اموال را نهان كرد . وقتى او را بگرفتند و ميل كشيدند و خلافت براضى رسيد ، اموال مذكور را از قاهر مطالبه كرد ، ولى او انكار كرد كه چيزى پيش او باشد وى را آزار دادند و اقسام شكنجه كردند ولى انكار او فزون ميشد . پس راضى او را تقرب داد و مدتها با وى مجالست كرد و اكرام كرد و حق خويشى و سن و تقدم او را بشناخت و ملاطفت كرد و نيكويى بسيار كرد . قاهر در يكى از حياطها بستانى داشت به قدر يك جريب كه نارنج در آن نشانده بود . نارنج را از بصره و عمان آورده بودند كه از هند به آنجا رسيده بود . درختان بهم پيوسته و ثمر آورده بود كه چون ستارگان مينمود و سرخ و زرد بود و ميان درختان اقسام گل و گياه بود و در حياط اقسام پرنده از قمرى و كاكلى و طوطى بود كه از ممالك دور آورده بودند و در نهايت نكويى بود ، و قاهر بسيار در آنجا مىنشست و بنوشيدن مىپرداخت .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 711
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٧١١