تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 712

مساهمون:

ص٧١٢
وقتى خلافت به راضى رسيد ، بدانجا دلباخته شد و پيوسته آنجا مىنشست و مينوشيد ، آنگاه راضى با قاهر ملايمت كرد و با او گفت كه بمال احتياج دارد كه سپاه مطالبه مىكند و او چيزى ندارد و از او خواست كه از اموال خود به دو دهد كه دولت از اوست و تدبير امور او مىكند و در همه كار بگفتهء او ميروند و قسمهاى سخت خورد كه او را نكشد و او و فرزندانش را زيان نرساند . قاهر دم نرم داد و گفت : هر چه دارم در بستان نارنج است . راضى به بستان رفت و از محل مال پرسيد . قاهر به دو گفت « چشم ندارم و محل را نميشناسم ، بگو تا زمين را بكنند كه محل را پيدا خواهى كرد » بستان را بكندند و درختان و گلها را بر انداختند و جائى نماند كه نكندند ، اما چيزى نيافت ، و به قاهره گفت : « اينجا چيزى نبود ، مقصودت از آنچه گفتى چه بود ؟ » قاهر گفت : « من چيزى ندارم ، همه غصه‌ام اين بود كه در اينجا مىنشستى و از آن لذت ميبردى كه همه لذت من از جهان همين بود ، و از اينكه پس از من كسى از آن تمتع برد غصه‌دار بودم » راضى از نيرنگى كه در كار بستان خورده - بود متأسف شد و از كار خود پشيمان شد و قاهر را دور كرد و ديگر به او نزديك نميشد ، مبادا نيرنگى ديگر بزند . راضى عطر دوست و خوشپوش و بخشنده بود و از اخبار و ايام كسان بسيار به ياد داشت . دانشوران و اديبان را تقرب ميداد و با آنها مىنشست و بخشش بسيار ميكرد . هيچكس از نديمانش نبود كه روزى از پيش او باز گردد و صله‌اى يا خلعتى يا عطرى نگرفته باشد . چندين نديم داشت كه محمد بن يحيى صولى و ابن حمدون نديم از آن جمله بودند . در بارهء بخششهايى كه با مصاحبان خود ميكرد ملامتش كردند ، گفت : من رفتار امير مؤمنان ابو العباس سفاح را مىپسندم كه چندان فضايل در او بود كه در هيچكس فراهم نشده بود . نديمى يا آوازخوانى يا ساز زنى پيش او نميآمد مگر با صله‌اى يا جامه‌اى كم يا زياد ميرفت . بخشش كسى را بفردا نميگذاشت ، ميگفت عجيب است كه كسى كسى را خوشدل كند اما پاداش او بفردا
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 712 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي