دستمالى بسر بسته بود . وقتى محمد بن واثق او را بديد برجست و او را در بغل گرفت و با هم روى تخت نشستند و محمد بن واثق به دو گفت : « برادر قضيه چيست ؟ » معتز گفت :
« من تاب خلافت ندارم و بدان قيام نتوانم كرد و شايستهء آن نيستم . » مهتدى خواست .
در كار او وساطت كند و ميان او و تركان را اصلاح دهد معتز گفت : « بخلافت علاقهاى ندارم و آنها نيز بخلافت من رضايت نخواهند داد . » مهتدى گفت : « پس من از بيعت تو آزادم ؟ » گفت : « آزاد و فارغى . » وقتى وى را از بيعت خود آزاد كرد مهتدى روى از او بگردانيد و او را از پيش مهتدى به محبس باز بردند و چنان كه در آغاز اين باب گفتيم شش روز پس از خلع در محبس كشته شد .
شاعران دربارهء خلع معتز سخنان فراوان و رثاهاى نكو گفتند از جمله سخن يكى از مردم آن روزگار است كه در ضمن قصيدهاى گويد : « اى ديده از ريختن اشك دريغ مكن و از مصيبت بهترين كسان ناله كن كه يار نزديكش خيانت كرد و پنجهء مرگ به دو رسيد . تركان انتقامجو وى را خلع كردند . قربان اين مخلوع بروم او را بظلم كشتند و ديدند كه بزرگوار بود و نالان نبود . با حسن خود رونق بدر را ميپوشانيد و ماه در قبال او خاضع ميشد . خورشيد اگر به وقت طلوع او را ميديد ساكن ميشد و نور نميپاشيد تركان از سپاهى بيم نكردند و از شمشير باك نداشتند . اى دريغا از مقتول مخلوع . تركان همه كاره شدهاند و مردم شنونده و مطيعند كار بدست خداست كه آنها را با كشتارى سخت زبون خواهد كرد . » و ديگرى در بارهء او در ضمن قصيدهاى دراز گويد : « وقتى گفتند امام كشته شد چشمم اشكبار شد ، او را بظلم و خيانت كشتند و مرگى آسوده داشت خدا آن چهره را تازه دارد و آن روح را راحت رساند . اى گروه ترك بروزگار شمشيرها خواهيد ديد كه زخمدار را رها نكند . براى شمشير آماده شويد كه كارهائى زشت كردهايد . » .
ديگرى نيز در ضمن قصيدهاى دراز گويد : « چشم من كه پيشواى كسان را مخلوع ديده اشكبار است . اى دريغا از او كه چه بزرگوار و شريف و آقا بود 93
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 580
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٨٠