تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
است كه در فروع و مسايل تأويل اختلاف دارند ، ياد كرده‌ايم . غلاة نيز هشت فرقه‌اند چهار فرقه محمديه و چهار فرقه معتزله كه آنها را علويه نيز گويند . اگر نه اين بود كه كتاب ما كتاب خبر است از مذهبها و عقايد آنها كه پيش از اين بوده و بدوران ما پديد آمده است و آنچه در بارهء ظهور منتظر موعود گفته‌اند و آنچه هر فرقه از اصحاب دور و سرو و تشريق و ديگر اماميه در اين باب گفته‌اند ، تفصيلها ميكرديم . هشام در حمص سپاه را سان ميديد و يكى از اهل حمص بر او گذشت كه بر اسبى چموش سوار بود ، هشام گفت : « چرا اسب چموش نگهداشته‌اى ؟ » گفت : « اى امير - مؤمنان بخداى رحمان رحيم اسبم چموش نيست بلكه چشم لوچ ترا ديده و پنداشته كه چشم غزوان بيطار است » هشام گفت : « گم شو كه لعنت خدا بر تو و اسبت باد » غزوان بيطار يك نصرانى از اهل حمص بود كه مانند هشام چشم او لوچ بود . يك روز هشام بخلوت نشسته بود و ابرش كلبى نزد وى بود يكى از دختر - بچگان حرم بيامد و حله‌اى پوشيده بود ، هشام به ابرش گفت : « با او شوخى كن . » ابرش به دختر بچه گفت : « حله‌اى را به من بده » گفت : « از اشعب طماع‌ترى . » هشام گفت : « اشعب كيست ؟ » گفت : « دلقكى است مقيم مدينه » و چيزى از حكايتهاى او بگفت ، هشام بخنديد و گفت : « به ابراهيم بن هشام حاكم مدينه بنويسيد او را پيش ما بفرستد » و چون نامه را مهر كردند هشام لختى بينديشيد و گفت : « اى ابرش . هشام به شهر پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بنويسد كه دلقكى را پيش او بفرستند ؟ نه خدا نكند » سپس شعرى به تمثيل خواند كه مضمون آن چنين است : « اگر هوس را پيروى كنى هوس ترا به اعمالى ميكشد كه مايهء بگو مگو است . » و نامه را پاره كرد . گويند مردى دو پرنده براى هشام هديه آورد كه آن را نپسنديد ، آن مرد گفت : « اى امير مؤمنان جايزهء من چه مىشود ؟ » گفت : « جايزهء دو پرنده چقدر است ؟ » گفت : « هر چه ميل تو است . » گفت : « يكى از آنها را بگير . » آن مرد نيز پرندهء بهتر را گرفت . هشام گفت : « انتخاب هم ميكنى ؟ » گفت : « بلى به خدا انتخاب ميكنم . »
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 212 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي