تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
گفت : « ولش كن » و بگفت تا چند درم به دو دادند . روزى هشام با نديمان خود ببستانى كه متعلق به دو بود رفته بود ، در بستان ميگشتند و همه گونه ميوه آنجا بود كه ميخوردند و ميگفتند : « خدا امير مؤمنان را بركت دهد . » هشام گفت : « ميوه‌ها را كه شما ميخوريد چگونه بركت يابد ؟ » آنگاه سرپرست بستان را بخواست و گفت : « درختان ميوه را بكن و بجاى آن زيتون به كار تا كسى از آن نخورد . » . پسرش سليمان به دو نوشت كه اشتر من وامانده است اگر امير مؤمنان اراده كند ، مركوبى به من دهد . هشام به دو نوشت : « امير مؤمنان نامهء ترا كه از واماندگى مركوب خود نوشته بودى فهميد ، به گمان او واماندگى حيوان از اين جهت است كه مراقب علف آن نيستى و علف تلف مىشود ، شخصا مراقبت كن شايد امير مؤمنان در بارهء مركوب تو فكرى بكند . » . يك روز هشام مردى را ديد كه بر يابوى تخارى سوار بود ، گفت : « اين را از كجا آورده‌اى ؟ » گفت : « جند بن عبد الرحمن آن را به من داده است . » گفت : « يابوى تخارى آنقدر فراوان شده كه همه سوار آن ميشوند ؟ » وقتى عبد الملك بمرد در طويلهء او يك يابوى تخارى بود و پسرانش در بارهء آن برقابت برخاستند و كسانى كه آن را از دست داده بودند پنداشتند خلافت را از كف داده‌اند . آن مرد گفت : « به من حسد ميبرى ؟ » پيش از آنكه بخلافت برسد برادرش مسلمه به شوخى به دو گفته بود : « اى هشام تو كه ترسو و بخيلى اميد دارى بخلافت برسى ؟ » گفت : « به خدا من دانا و بردبارم . » هيثم بن عدى و مدائنى و ديگران گفته‌اند كه سياست‌مداران بنى اميه سه كس بودند : معاويه و عبد الملك و هشام . كه كار سياست و حسن سيرت بدوختم شده بود . منصور در بيشتر امور و تدبير و سياست خود از اعمال هشام بن عبد الملك پيروى مىكرد زيرا بشرح اخبار و سيرت هشام بسيار توجه داشت .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 213 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي