توابع آن خاندان ما را ناسزا گفتهاند . » و آنچه را در بارهء مدت حكومت بنى مروان مىدانست و اينكه از پس آنها دولت عباسى ميرسد با او بگفت ، ولى او از تصميم خود در كار مطالبهء حق بازنگشت . ابو جعفر به دو گفت : « برادر مىترسم فردا در كناسهء كوفه آويخته شوى . » پس از آن ابو جعفر با وى وداع كرد و گفت كه ديگر همديگر را نخواهند ديد .
زيد در رصافه پيش هشام رفته بود ، وقتى مقابل او رسيد ، جائى براى نشستن نيافت و در آخر مجلس نشست و گفت : « اى امير مؤمنان هيچ كس از تقوى بزرگتر نيست و هيچكس بسبب تقوى كوچك نمىشود . » هشام گفت : « اى بىمادر ساكت شو ، تو كه مادرت كنيز بوده است و داعيهء خلافت دارى . » گفت : « اى امير مؤمنان سخت جوابى دارد كه اگر خواهى بگويم و اگر خواهى خاموش باشم . » گفت : « بگو » گفت :
« مادران مانع از اين نخواهند بود كه مردان هدف بلند داشته باشند ، مادر اسماعيل كنيز مادر اسحاق صلى الله عليهما و سلم بود ولى مانع از اين نشد كه خدا او را به پيغمبرى برگزيند و پدر قوم عرب كند و از پشت او خير البشر محمد صلى الله عليه و سلم را برون آرد ، به من چنين ميگوئى در صورتى كه من پسر فاطمه و پسر على هستم . » آنگاه بايستاد و شعرى خواند كه مضمون آن چنين است : « ترس او را آواره و زبون كرد و هر كه از گرما گرم جنگ بترسد چنين خواهد شد . با دستان لرزان از عشق مىنالد و اسلحه نيز او را به خاك مىافكند . مرگ براى او آسايش است كه بندگان را از مرگ گريزى نيست ، اگر خدا براى او دولتى پديد آورد نشانههاى دشمنى را چون خاكستر بجا خواهد نهاد . » .
آنگاه زيد سوى كوفه رفت و از آنجا خروج كرد و قاريان و اشراف شهر با وى بودند . يوسف بن عمر ثقفى با او جنگ كرد و چون جنگ گرم شد ياران زيد بگريختند و او با جماعتى اندك بجا ماند و سخت بجنگيد و بتمثيل شعرى ميخواند كه مضمون آن چنين است : « آيا ذلت حيات را برگزينم يا عزت مرگ را كه هر
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 209
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٠٩