تقاضاى صلح از طرف مقوقس
مقوقس فرماندار روم همين كه جديت عربها را در كار جنگ بديد بدانست كه آنها با صبر و شجاعت و ثبات بقلعه دست خواهند يافت از اينرو با گروهى از كسان خود از قلعه بيرون شد و به جزيره رفت و كس بنزد عمرو فرستاد و تقاضاى صلح كرد و در نامهاى به دو نوشت : " شما بسرزمين ما آمدهايد و اقامتتان دراز شده است شما گروهى اندكيد و بيم آن هست كه روميان ناگهان بر شما بتازند و پشيمان شويد اكنون چند كس از مردان خود را بنزد ما بفرستيد تا سخنانشان را بشنويم شايد كار بدلخواه ما و شما تمام شود " وقتى فرستادگان مقوقس نامه را به نزد عمرو آوردند دو روز آنها را نگهداشت و مقوقس از سرگذشت فرستادگان خويش بيمناك شد .
پس از آن عمرو فرستادگانرا پيش خواند و بدانها گفت : ميان ما و شما جز يكى از سه چيز نخواهد بود : يا مسلمان شويد تا برادران ما باشيد و حقوق و وظايف شما همانند ما باشد .
اگر از اين كار ابا داريد جزيه بپردازيد و اگر هيچيك از اين دو كار را نمىپذيريد جنگ ميكنيم تا خداوند ميان ما و شما داورى كند .
سخن فرستادگان مقوقس در بارهء سپاه عرب
وقتى فرستادگان مقوقس بنزد وى بازگشتند از ديدارشان خرسند شد و راجع بسپاه مسلمانان از آنها پرسيد جواب دادند آنها مردمى هستند كه مرگ را از زندگى دوستتر دارند و تواضع را از رفعت خوشتر دارند به دنيا رغبت ندارند و حريص نيستند ، روى خاك مىنشينند و سردارشان مانند يكى از آنهاست ، بزرگ و كوچك و آقا و بنده آنها از هم امتياز ندارند .
وقتى هنگام نماز فرا رسد هيچكس از آن تخلف نميكند ، دست و پاى خود را به آب ميشويند و با خشوع نماز ميكنند .
مقوقس وقتى سخن فرستادگان را شنيد از سپاه عرب بيمناك شد و به كسان خود گفت :
از در صلح درآيند . پس از آن كس بنزد مسلمانان فرستاد تا نمايندگان خود را براى مذاكره