ايرانيان به اسپيذهان رسيده بودند و در نزديكى وادى خرد با ساز و برگ آماده بودند .
سالارشان فيروزان بود . بهمن جاذويه را به جاى ذو الحاجب نهاده بودند كه سالار سپاه پهلو بود . سرداران و سرانى كه در مرزها بودهاند و در قادسيه و جنگهاى پيش نبودهاند ، اينك همگى به آنها پيوسته بودند . نعمان چون بار بيفكند و خرگاه وى را براى جنگ برافراشتند ، جنگ را درگيرانيد . در دو روز چهارشنبه و پنجشنبه نبرد كردند . ايرانيان به كوه آهن مىمانستند . تا از برابر تازيان نگريزند ، خود را به يك ديگر بسته بودند . در پشت سر سپاه خارهاى آهن نهادند كه هر كه بگريزد گرفتار و زخمى شود .
مغيره چون فزونى و انبوهى ايرانيان را بديد گفت :
- « زبونى امروز را هيچ گاه نديدهام . به جاى آن كه بر آنان پيشى گيريم ، و بر ايشان بتازيم ، رهاشان مىكنيم كه آماده شوند ! هان ، به خدا اگر كار به دست من مىبود ، بىدرنگ بر آنان تاخت مىبردم . » نعمان كه مردى نرم خوى بود ، گفت :
- « خداوند تو را براى روزهاى ديگر نگاه مىدارد و زبونت نخواهد كرد . از پيمبر ( ص ) چيزى ديدهام كه مرا از شتاب باز مىدارد . وى هر گاه به جنگ مىرفت ، در آغاز روز نمىجنگيد . شتاب نمىكرد تا هنگام نماز فرا رسد و جانها به نماز تازه شود و جنگ به دل بچسبد . اين است كه من نيز شتاب نكردهام . خداوندا ، از تو در مىخواهم كه چشمم را به پيروزيى كه سربلندى اسلام و خوارى كافران در آن باشد . روشن كنى ، و سپس مرا چون شهيدان به سوى خويش برى . سپاهيان ، خداتان بيامرزاد ، دلهاتان استوار باشد . » پس ، آرام شديم و گريستيم و چون نماز بگزارديم ، جنگ را آغاز كرديم .
گويد : چون روز آدينه شد ، پارسيان در سنگرهاى خود پنهان شدند . چون پايداريمان را ديده بودند و دريافتند كه ما از ميدان به در نخواهيم رفت ، نخست پايدارى كردند و سپس دست از پايدارى كشيدند . پس مسلمانان در ميانشان گرفتند و يك چند در گرداگردشان بماندند ، چنان كه پارسيان آزاد بودند و تنها هنگامى به جنگ برون مىشدند كه خود مىخواستهاند ، كه اين بر مسلمانان گران مىآمد ، بيم از آن داشتند كه كار جنگ به درازا كشد .
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٣٥٢