و چون از كار پارسيان آگاهى يافت و سوى سپاه اسلام بازگشت ، همگى تكبير گفتند .
طليحه گفت : « تكبير از چه مىگويند ؟ » پس ، گمانى را كه دربارهاش برده بودند ، به وى باز گفتند .
طليحه گفت : « اگر جز تازيگرى ، آيينى در كار نبود ، هرگز اين تازيان خوش سخن را در برابر آن پارسيان گنگ و زبان بسته به كشتن نمىدادهام . » سپس ، پيش نعمان رفت و به وى گزارش كرد كه تا نهاوند چيز ناخوشايندى نديده است . » آن گاه ، نعمان فرمان كوچ داد و سپاه را بياراست . قعقاع را بر سواران نهاد . سالاران راست و چپ و پيشانى سپاه را نيز از ميان دليران برگزيد و بگماشت .
[ گزارش فرستادهء تازيان كه به نزد پارسيان رفته بود ]
تازيان چون به نهاوند رسيدند ، پارسيان پيام دادند كه :
- « از خود ، مردى را به نزد ما فرستيد ، كه با شما سخن داريم . » تازيان مغيرهء شعبه را فرستادند . [ 242 ] چون رفت و بازگشت ، ياران از كار وى پرسيدند . مغيره چنين گزارش كرد :
ديدم كه آن بىدين [ 1 ] از ياراناش راى خواسته است كه :
- « اين تازى را چگونه پذيريم ؟ با زيب و فرّ شاهى ، يا بىهيچ پيرايه ؟ » همسخن شدند كه با زيب و فرّ و آيينى كه از آن بهتر نباشد ، مرا پذيره شوند . پس با آن شكوه شاهانه آماده شدند . چون پيش ايشان رفتيم ، چيزى نمانده بود كه درخشش جنگ افزارها و پيكانهاشان بينايى از چشمانمان ببرد . پارسيان همچون ددان بر سر وى ايستاده بودند . خود بر تختى زرّين نشسته بود و تاج بر سر داشت .
مغيره گويد :
سر فرو افكندم و به حال خود پيش مىرفتم كه ناگهان مرا با دست براندند و بازداشتند .
گفتم : « با فرستادگان چنين نكنند . »
هامش
[ ( 1 ) ] طبرى : ( 5 : 3642 ) .