سخن از رايى چند كه يكىشان ترفندى كارساز بود
تا روزى از روزهاى آدينه فرا رسيد . خردمندان سپاه اسلام به نزد نعمان گرد شدند .
گفتند :
- « پارسيان را در تاختن و نتاختن آزاد و نيرومند مىبينيم . » نعمان نيز كه خود در همين باره مىانديشيد ، گفت : [ 244 ] - « آرام باشيد و از اين جا به جايى مرويد . » سپس ، كس در پى دليران و كاردانان ديگر جنگ فرستاد كه به آن جا آيند . همگى آمدند و نعمان با ايشان چنين سخن گفت :
- « مىبينيد كه مشركان چگونه در دژها و سنگرها و شهرهاشان پناه گرفتهاند . كه اگر نخواهند به جنگ برون نيايند . مسلمانان نمىتوانند كه ايشان را بجنبانند و برانگيزانند ، مگر آن كه پارسيان خود بخواهند . نيز مىبينيد كه چگونه برون شدن بر مسلمانان دشوار و ناهموار شده است . پس ، راى چيست ، تا به خشمشان آريم و به جنگ برانگيخته شوند .
چنان كه به نبردمان بيرون آيند و ديگر درنگ نكنند . » عمرو بو سلمى كه از همه سالخوردهتر بود به سخن آمد و گفت :
- « اگر همچنان در سنگر بمانند دشوارىشان بيشتر از رنجى خواهد بود كه شما از درنگشان مىبريد . رهاشان كنيد و در تنگناشان منهيد . شما نيز درنگ كنيد . هر كس از سنگر بيرون آيد ، با وى نبرد كنيد . » كس نپذيرفت و همگى گفتند :
- « بىگمان ، خدا نويدى را كه به ما داده ، به كار خواهد بست . » عمرو معدى كرب به نعمان گفت :
- « مترس ، برخيز و بر آنان پيروز شو . » ياران نپذيرفتند و هم آواز گفتند :
- « شاخ به كوه مىزنيم . » طليحه گفت :
- « اين دو سخن گفتهاند . ليك آن چه را كه خواستهاند باز ننمودهاند . بارى ، پيشنهاد من آن است كه سوارانى با ساز و برگ را به آهنگ ايشان فرستى كه پيرامونشان را بگيرند و به سوىشان تير اندازى كنند . باشد كه اين بار جنگ را درگيرانند ، پارسيان را به