را آفريده ولى خدا مضطر است در آفرينش و اگر ميخواست موجود نكند نميتوانست و اكنون هم اگر بخواهد عالم را معدوم سازد نميتواند نعوذ باللّه من هذه الخرافات و اينان را هم با معاد كارى نيست و ما در محل خود ثابت كرديم خداى تعالى مختار است و قادر است اضطرار نسبت به او غير معقول است ، و اگر كسى گويد خدا قادر مختار است و خود او خواست كه عالم فانى نشود مخالف دعوى ما نيست زيرا كه باز معدوم شدن عالم ممكن است و هرگاه خدا نخواهد معدوم نميشود .
و نيز شارح علامه نقل كرد از جاحظ و كراميه كه عالم با آنكه حادث و مخلوق است اما معدوم شدن آن پس از وجود محال است و براى اين سخن دليلى طولانى نقل كرده است ، مبنى بر دعاوى بىاصل چنان كه رسم معتزله است ، از جمله گويد كار خدا ايجاد است نه فانى كردن و اگر خدا خواهد اجسام را فانى سازد بايد ضدى براى جسم بيافريند چون همه چيز بواسطه ضد خود فانى مىشود سفيد بواسطه سياهى و شيرينى بسبب شورى و جسم بسبب ضد جسم و ضد جسم اگر يافت شود چرا جسم او را فانى نكند و از اين قبيل سخنان و دعاوى . و جواب وى و امثال او اين است كه اگر خداى را قادر مختار ميدانند بر ايجاد چرا قادر مختار نميدانند بر اعدام و اگر مانند گروهى از فلاسفه قديم خدا را مضطر ميدانند ، به نظر آنها عالم محال است معدوم شود و هم محال است از عدم بوجود آيد و گفتند نه هيچ چيز از عدم بوجود مىآيد و نه معدوم مىشود بلكه همه تغيير حال است بارى جاحظ در اصل حدوث تابع متكلمين شده است و در اعدام تابع آن دسته حكما كه خدا را مضطر ميدانند .
[ شبهه آكل و مأكول ]
و لا يجب إعادة فواضل المكلّف .
در اينكه مخاطب بخطاب الهى يعنى آنكه تكليف الهى به او متوجه است كدام يك از اجزاء انسان است مردم مختلفند شارح علامه فرمود در مذهب حكماى پيشين و نصارى و تناسخيان و غزالى از اشاعره و ابن هيثم از كراميه و جماعتى از اماميه و صوفيه نفس مجرد انسانى است و جماعتى از محققين گفتند اجزائى است از همين بدن انسان كه ما بخصوص آن اجزا را نمىشناسيم و آن اجزاء از اول عمر تا آخر آن باقى است هرگز