عمده آن است كه زندهشدگان در آخرت بايد همين مردم جهان باشند چون اينان عبادت يا گناه كردند و همينها بايد جزا بينند و اگر از خاك اين مردگان موجود ديگرى آفريده شود مانند حشرات و يا انسان تازه كه نداند كيست و در دنيا بود يا نبود و نافرمانى خدا كرد يا نكرد آن را عذاب نبايد كرد و از اين جهت هم تناسخ باطل است كه مردى امروز بجهان آمده و هيچ نميداند بار ديگر در جهان بوده و گناه كرد و اكنون او را بجرم ديگرى كه دانسته گناه كرد عقاب كنند ظلم است و شرط پاداش آن است كه گيرنده آن بداند خود او بود كه كار نيك كرد و اين مزد كارهاى نيك او است و نيز بايد آنكه جزا مىبيند عين همان باشد كه عمل بد كرد و خود خود را بشناسد .
[ معنى فناء ]
و إثبات الفناء غير معقول .
جماعتى از معتزله گفتند خداوند اشيا را معدوم مىكند باينكه چيزى بنام فنا مىآفريند و آن ضد اجسام است و چون با جسم برخورد آن را مىخورد و معدوم ميسازد لا بد همه را هيچ و خودش هم هيچ مىشود و بعضى گفتند فنا يك نوع است براى همه و بعضى گفتند هر جسمى فنائى خاص خود دارد و اين سخن قابل بحث و نقل نيست همچنين اثبات صفتى بنام بقا غير معقول است و خواجه فرمود .
لأنّه إن قام بذاته لم يكن ضدّا و كذا إن قام بالجوهر و لانتفاء الأولويّة و لاستلزامه انقلاب الحقائق أو التّسلسل .
اگر فنا به خود قائم باشد ضد جسم نيست و اگر بجوهرى قائم باشد نيز ضد جوهر نيست . و لانتفاء الاولويه يعنى دو ضد يكى ديگرى را فانى كند بچه علت ميتوان گفت ضد جسم جسم را فانى مىكند بلكه شايد جسم ضد خود را فانى كند . انقلاب الحقايق يعنى بايد فنا خود موجودى باشد قابل آنكه خدا آن را خلق كند يا فانى سازد .
و إثبات بقاء لا في محلّ يستلزم الترجيح من غير مرجّح أو اجتماع النقيضين و إثباته في المحلّ يستلزم توقّف الشّيء على نفسه