با آنكه مرده معدوم نيست باصطلاح فلاسفه اما به نظر فلاسفه معدوم آن را گويند كه هيچ نباشد و از آن هيچ نماند و اين عدم كه خواجه عليه الرحمه فرمود يعطى جواز العدم مراد معدوم باصطلاح فلاسفه است يعنى همه چيز نيست شود و بسا متكلمان معدوم شدن مطلق را جائز ندانند و چون گويند همه چيز معدوم مىشود يعنى آسمان و زمين و ماه و كواكب مقصودشان پراكنده شدن و شكستن و خرد شدن است ، و لو اجزاء آنها به صورت غبار متفرق بماند و آنها آيات قرآن كريم مانند
« إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ
و
إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ
وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ »
را دليل عدم ميگيرند .
اما خواجه عليه الرحمه در اينجا نظر فلاسفه را ثابت كرده كه عالم چون ممكن است قابل عدم است و ممكن وجودش از خودش نيست همچنانكه نور چراغ وجودش از خودش نيست و به نبودن چراغ معدوم تواند شد عالم نيز معلول اراده خدا است و اگر اراده خدا نباشد معدوم خواهد شد . و جاحظ دليل آورده است كه عالم معدوم نخواهد شد و بعضى جواب دادند و قابل اعتنا و بحث نيست و پس از اين خواهد آمد .
و السّمع دلّ عليه .
آيات و روايات دلالت بر آن مىكند كه هر چيز فانى مىشود مانند كل شىء هالك الّا وجهه و هو الاول و الآخر .
اما موجوداتى كه در معاد بايد بازگردند ( و بقول محققين اعاده معدوم جائز نيست ) البته آنها معدوم مطلق نميشوند مانند انسان كه اجزاى بدنش پراكنده مىشود و بار ديگر فراهم ميگردد و همين تأويل و معنى در اقوال معصومين نيز وارد است و نيز روح باقى است چنان در محل خود گذشت ،
و يتأوّل في المكلّف بالتّفرق كما في قصّة إبراهيم .
و هلاك و فنا در انسان بمعنى درهم ريختن و متفرق شدن است و حكايت مرغان ابراهيم عليه السّلام كه كشت و متفرق ساخت پس از آن خواند آنها را دلالت بر همين مىكند كه هلاك بمعنى تفرق و پراكندگى است و علت