را خوش آيد و نه رنج و آزار بيند و چون لذت چيزى است كه حيوان طالب آن است آن را بادراك ملايم تعريف كردند و درد چيزى است كه از آن ميگريزد و دور ميگردد آن را بادراك مناقر . پس هر حيوانى كه غايتى دارد و متوجه آن است چيزى كه او را در وصول بغايت خود يارى كند آن را دوست دارد و هر چه او را بازدارد گريزان است و دشمن دارد و آن نسبت به اشخاص و انواع مختلف است و در شعر سعدى گويد :
اى سير تو را نان جوين خوش ننمايد * معشوق من است آنكه به نزديك تو زشت است
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف * از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است
لذتى كه علما از حل نكته علمى در مىيابند نادان در نمىيابد و لذتى كه سحرخيزان از مناجات با خدا و راز و نياز با معبود خويش دارند بر ملحدان مجهول است .
و ليست اللذّة خروجا عن الحالة الطّبيعيّة لا غير .
محمّد بن زكرياى طبيب گفته است لذت خروج از حال طبيعى است چون پس از تاثر يكى از حواس حاصل مىشود و اگر مقصود اين باشد هر خروج از حال طبيعى لذت است يا لذتآور است صحيح نيست زيرا كه در دو بيمارى و بسيارى صفات ديگر لذت و لذتآور نيست و گاه لذت معنوى بىتاثر آلت حس حاصل شود .
و قد يستند الألم إلى التّفرّق .
گاه در درا نسبت بتفرق دهند يعنى چون اجزاى عضوى از بدن از يكديگر جدا شوند درد آورد و شارح فرمايد در درا دو سبب است يا تفرق اتصال يا سوء مزاج مختلف و منحصر بتفرق اتصال نيست زيرا تبدار رنجور است بىتفرق اتصال و معنى سوء مزاج آن است كه مزاج عنصرى عضوى از اعضاى بدن از حال طبيعى بگردد مثلا خون بسيار شده يا اندك يا بلغم در معده از اندازه طبيعى افزون شود يا كاسته گردد . و سوء مزاج مختلف آن است كه در همه جا يكسان نباشد مثلا در يك جا خون افزونى يابد و