بىنيازى تو . مرا به زير دست خائنى واگذار مكن . چون من يكى از ضعيفان تو هستم . » « 1 » آقايم ! آنگاه كه دربارهء رسيدن و وصل شدن به شما و لذت ديدار شما مىانديشم و در مورد احوال كسانى كه آنها را به پناه خود نزديك نموده ، به آنان احسان كرده ، مشرف به ديدار جمالت نموده ، با تعليم خود آنان را بزرگداشته ، با نوشانيدن جامهاى توحيد بر آنان منت گذاشته و شرافت آمدن در محفل اهل توحيد را به آنان كرامت نمودى تأمل مىكنم ، نزديك است قلبم از حسرت شكافته شده و از غيرت ، دو تكه شود .
آه ! آه ! « واى بر قلب كسى كه مثل قلب من باشد . » « اى پوست بدن من ! پاكيزگى مرا سعادتمند نمىكند . و اى كبد من ! بدون ديدار بايد پاره پاره شوى . » « 2 » آقايم ! خواهان شما ، با ساير مشتاقين فرق دارد . زيرا زيبايى تو قابل مقايسه با زيبايى ساير معشوقها نبوده و بزرگى تو مانند ديگر بزرگيها نمىباشد . به اين جهت كه شما محبوبى هستى كه علت ايجاد خواهان و دوستدار خود بوده و او در هر حال و براى هر كارى به شما احتياج دارد ، ولى ديگران چنين نيستند . بلكه در عالم محسوسات زيبايى وجود ندارد مگر اين كه مظهر گوشهاى از زيبايى شما ، و بزرگيى نيست مگر ناشى از يكى از آثار بزرگى شماست .
هامش
( 1 ) ترجمهء شعر .
( 2 ) ترجمهء شعر .