من ! فرستادهء مولايم صادق عليه السّلام هستى ؟ گفتم : بله گفت : اگر راست بگويى مرا از جهنم آزاد كردهاى . دستم را گرفته ، به اطاقى برد ، مرا در جايگاه خود نشانده و در مقابلم نشست . آنگاه پرسيد حال مولايم چگونه بود ؟ گفتم : خوب . گفت : تو را به خدا ؟ گفتم : به خدا - و تا سه بار سخن خود را تكرار كرد . سپس نامه را به او دادم ، آن را خواند و بر روى چشمانش گذاشت . سپس گفت : امر بفرما ، برادر ! گفتم : در نامهات هزار درهم ماليات از من خواستهاند كه با دادن اين مبلغ هستيم از بين مىرود . او از آن ماليات صرف نظر كرد . سپس صندوقهاى اموالش را خواست . نصف اموالش را خود برداشت و نصف ديگرش را به من داد . سپس چهارپايانش را خواست . يك چهارپا را براى خود برمىداشت و يكى را به من مىداد . سپس غلامهايش را خواست . يكى را به من مىداد و يكى را خود برمىداشت . سپس لباسهايش را خواست . يك لباس را براى خود برمىداشت و يك لباس را به من مىداد . و بدين ترتيب نيمى از تمام اموال و املاك خود را به من داد . و مرتب مىگفت : آيا تو را خوشحال كردم ؟ و من مىگفتم : بله ، به خدا قسم . و بيشتر از خوشحالى به من دادى . هنگامى كه موسم حج فرا رسيد به حج رفته و براى او دعا نمودم . و از راهى رفتم كه بتوانم مولايم امام صادق عليه السّلام را زيارت نمايم . وقتى خدمت او رسيدم ، خوشحالى را در سيماى او مشاهده نمودم . فرمود : از فلانى چه خبر ؟
آنچه اتفاق افتاده بود را براى او نقل كردم . او نيز با شنيدن سخنان من
المراقبات في أعمال السنة (فارسى) — صفحة 247
مساهمون: ابراهيم محدث
ص٢٤٧