روز را عيب بطعنه چه كنى كايزد عرش * روز را پيش ز شب كرد ستايش بقسم
روزهء خلق كه دارند بروزست همه * بحرم نيز بروزست حج از رب حرم
عيد وآدينهء فرخ عرفه وعاشورا * همه روزست چو بيني بهم از عقل وفهم
روز خواهد بود برخاستن خلق بحشر * روز شد نيز وجود همه مردم ز عدم
تو بعاشق نه برنجى وبأطفال نهيب * در تن ديودلى بر دل بيمار ستم
بوم وخفاش بشب مرغ وسيهجنى وديو * دزد أكثر همه شب كرد وهمه أهل نهم
من بأصل از خور چرخم تو بجنس از دل خاك * من چو تابان ضوء نارم تو چو تاريك فحم
روى آفاق ز من خوب نمايد ز تو زشت * ديدهء خلق ز من نور فزايد ز تو نم
مر مرا گونهء اسلام وترا گونهء كفر * مر مرا جامهء شاديست ترا جامهء غم
تو بچهر از حبشي فخر بحسن از چه كنى * حبشي را چه رسد حسن اگر هست صنم
سپه وخيل نجوم چه باشند كه بباك * بگريزند چو خورشيد من افراخت علم
چه زيان كت به نبي پيش ز من داشت خداى * در نبي نيز هم از پيش سميعست أصم
خلق الموت بخوان گرچه حيات از پس اوست * به ز موتست بهر حال حيات آخر هم
تاريخ الادب في ايران من الفردوسى الى السعدى — صفحة 182
مساهمون: ادوارد براون
ص١٨٢