گفت شب : فضل شب از روز فزون آمد از آنك * روز را باز ز شب كرد خداوند قدم
نزد يزدان ز پرستنده واز عابد روز * ساجد وعابد شب راست فزون قدر وقيم
قوم را سوى مناجاة بشب برد كليم * هم بشب گشت جدا لوط ز بيداد وستم
قمر چرخ بشب كرد محمد بدو نيم * سوى معراج بشب رفت هم از بيت الحرم
هر مهى باشد سى روز وبقرآن شب قدر * بهتر از ماه هزار است ز بس فضل وشيم
سترپوش است شب وروز نمايندهء عيب * راحت افزاست شب وروز فزايندهء ألم
هست در روز ز أوقات كه تهيست نماز * وز نماز همه شب فخر نبي بود وأمم
منم آن شاه كه تختم ز مى است إيوان چرخ * مه سپهدار وهمه أنجم سياره خدم
هر مه سال عرب را عدد از ماه منست * بر سر منست از پر جبريل رقم
بر رخ ماه من آثار درستيست پديد * بر رخ وچهرهء خورشيد تو آثار سقم
راست خورشيد تو چندانكه بسالى برود * كم ز ما هي برود مه از كيف وز كم
* * *
روز از شب بشنيد اين وبرآشفت وبگفت * خامش كن چه درآئى سخن نامحكم