مأمون كه ماجرا به او بازگفتند . مأمون گفت : اين موقوفهء على است . پس آن ملك بستد و عوض آن باز داد و به آن حال كه مىبايست باشد بازگردانيد . سمهودى گويد : بغيبغه امروز به ينبع معروف است . « 1 »
سمهودى گويد : عين ابى نيزر در ينبع از صدقات على بن ابى طالب است .
محمد بن هشام گويد : ابو نيزر از شاهزادگان عجمها بود . به نظر من - يعنى محمد ابن هشام - از فرزندان نجاشى پادشاه حبشه بود كه در خردى به اسلام راغب شد . نزد پيامبر آمد و در خانهء او مىزيست ، چون رسول اللّه - ص - رخت از جهان بركشيد به خانه فاطمه و فرزندان او زيستن گرفت .
ابو نيزر گويد : روزى على نزد من آمد و من در املاك او : عين ابى نيزر و بغيبغه بودم .
طعامى خواست بياوردم . چون بخورد بر سر جوى شد و دست خود بشست و آنگاه نوشت :
بسم اللّه الرحمان الرحيم . اين چيزى است كه بندهء خدا على امير المؤمنين تصدق مىكند . دو ملك عين ابى نيزر و بغيبغه را بر فقراى اهل مدينه و ابن سبيل تصدق مىكند تا چهرهء خود را از حرارت آتش روز قيامت مصون دارد . آنها نه فروختنىاند و نه بخشيدنى . تا آنگاه كه خدا كه بهترين وارثان است آنها را به ميراث برد . مگر اين كه حسن و حسين را به آنها نياز افتد . براى آنها - نه هيچ كس ديگر - تصرف آزاد است .
محمد بن هشام گويد : حسين - ع - وامدار شد معاويه دويست هزار دينار براى او فرستاد و خواست كه عين ابى نيزر را به او دهد . نپذيرفت و گفت اين صدقه پدر من است .
مىخواسته چهرهء خود را از آتش روز قيامت مصون دارد . من آن را نمىفروشم . « 2 »
ياقوت روايت مىكند كه بعضى از خاندان نيزر گويند كه معاويه به مروان بن حكم والى مدينه نوشت : كه دوست دارم صله رحم به جاى آرم و ميان دو خاندان الفت و دوستى برقرار كنم . پس نزد عبد اللّه بن جعفر برو و دخترش ام كلثوم را براى يزيد خواستگارى كن و در مهر ، امساك روا مدار . مروان نامهء معاويه را براى عبد اللّه بن جعفر خواند و گفت اگر اين ازدواج صورت گيرد ميان دو خاندان الفت و محبت برقرار گردد . عبد اللّه گفت : دايى او حسين - ع - در ينبع است و من بىاذن او رأيى نخواهم داشت . مهلت بده تا او بازگردد . مادر ام كلثوم
هامش
( 1 ) - سمهودى ، ج 2 ، ص 263 .
( 2 ) - ياقوت ، ج 1 ، ص 757 ؛ بكرى ، ص 658 ، 657 .