اين چنين دارد ، و نسائى گويد : متروك بود ، و حافظ ابن عدى گويد : حديث او در مسند اندك است . هيثم بن عدى اخبارى بود .
كنيز او مىگفت : مولاى من همهء شب را نماز مىخواند و چون صبح مىكند مىنشيند و دروغ مىگويد .
هيثم بن عدىّ با زنى از بنى حارث بن كعب ازدواج كرد . از او راضى نبودند ، پس شايع كردند كه سخنى نابجا دربارهء عباس بن عبد المطلب گفته . بدين سبب او را به زندان كردند . پس محمد بن زياد بن عبد الملك حارثى با جماعتى از بنى حارث نزد رشيد آمدند و از او خواستند كه هيثم و زنى را كه از بنى حارث گرفته از يكديگر جدا كند . رشيد گفت :
آيا اين همان كسى نيست كه شاعر دربارهء او گفته است :
اذا نسبت عديا فى بنى ثعل * فقدّم الدال قبل العين فى النسب
گفتند : بلى يا امير المؤمنين . پرسيد : چه كسى اين شعر را گفته ؟ گفتند : مردى از اهل كوفه از بنى شيبان به نام ذهل بن ثعلبه . رشيد داود بن يزيد را فرمان داد كه ميان آن دو جدايى افكند . پس آنان هيثم را گرفتند و به خانهاى بردند و به چوب زدند تا آن زن را طلاق گفت .
اين بيت كه منسوب به ذهل بن ثعلبه است در ميان اشعار ابو نواس ديده شده و من نمىدانم كه در نسبت دادن آن به ذهل تصور است و وهم يا واقعا از اوست كه در شعر ابو نواس به صورت تضمين آمده است .
سبب هجو ابو نواس هيثم را اين بود كه ابو نواس هنوز نوجوانى بود كه به مجلسى در آمد . هيثم بر او وقعى ننهاد و او را نزديك خود نخواند . ابو نواس خشمگين برخاست و برفت . هيثم پرسيد كه اين كيست ؟ گفتند : ابو نواس . چون او را بشناخت گفت : انا لله به خدا سوگند بلايى است كه آن را به جان خريدهام . بياييد برويم و از او معذرت بخواهيم .
پس به خانهء ابو نواس آمدند در زدند و نام بگفتند . ابو نواس گفت : داخل شوند . نشسته بود و نبيذ صاف مىكرد . ابو نواس هجويهء خود سروده بود . هيثم پوزش خواست كه او را نشناخته است . ابو نواس چنان نمود كه پوزش او پذيرفته است . هيثم گفت : مىخواهم عهد كنى كه مرا هجو نكنى ، گفت : آنچه گذشته چارهاى ندارد ولى در آينده آرى . هيثم گفت : جانم به فدايت پيش از اين چه گفتهاى ؟ براى من بخوان . ابو نواس نمىخواند و او