مىگفت : هم بهترين مردم را كشتم و هم بدترين آنان را .
منذرى گويد : از محمد بن ابراهيم عبدى شنيدم كه گفت ابو رجا قتيبة حكايت كرد كه ليث بن سيار نزد على بن عيسى بن ماهان آمد . نزد او مردى بود به نام حمّاد خزربك . كسى داخل شد و خوابى را كه براى على بن عيسى ديده بود حكايت كرد . حمّاد خواست كه آن را تعبير كند . ليث گفت : تو سخن مگوى . على بن عيسى گفت : يا ابا هشام تو تعبير كن .
گفت : آرى در همهء خراسان كسى چون من تعبير رؤيا نكند . خواب آن بود كه على بن عيسى مرده بود و جنازهاش را مىبردند و مردم خراسان به دنبال جنازه بودند . در اين حال كلاغى از هوا آمد تا آن را بربايد . پاى كلاغ را شكستند . ليث گفت : مرگ بقا است و جنازه تخت فرمانروايى ، و آنان كه آن را حمل مىكردهاند كسانى هستند كه تو بر آنان برترى يافتهاى و كلاغ فرستادهاى است كه از جايى مىآيد ، چنان كه خداى تعالى فرمايد :
فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ
( مائده : 31 ) . پيش مىآيد ولى در كار خود موفق نمىشود .
دو يا سه روز بعد فرستادهاى از سوى خليفه آمد تا على بن عيسى را ببرد . سران مردم خراسان گرد آمدند و بر او ثناها گفتند و نگذاشتند و گفتند مىترسند كه اوضاع بلاد دگرگون شود ، پس او را در مستقر فرمانرواييش باقى گذاشتند .
ابن المنذرى گويد : مظفر بن نصر و پسرش ليث در جايى ايستاده بودند . ماده بزى بر آنها گذشت . از پسر پرسيد كه اين چيست ؟ گفت : بز ( به زبان فارسى گفت . عربها آن را عناق مىگويند ) . گفت : تو را به جايى مىبرم كه بز از يادت برود . او را به باديه برد و در آنجا نزديك به ده سال يا بيشتر درنگ كرد و ادب عرب آموخت . چون به ميان خاندان خود بازگشت آنها از كثرت ادب او در شگفت شدند . و اين آخرين چيزى است كه من از خط ازهرى و كتاب منذرى نوشتهام .