تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 984

مساهمون:

ص٩٨٤
غريب لغت و نحو بصير بود . كاتب برامكه بود و برامكه به وجود او بر خود مىباليدند . خليل نزد او سفر كرد و با او معاشرت نمود و او را در علم دريايى موّاج يافت . خليل مىخواست كه او را هديه‌اى درخور دهد ، پس به تصنيف كتاب العين پرداخت كه به او هديه كند و منحصر به او باشد . چنين كرد و در نزد او مقامى ارجمند يافت . او نيز صد هزار درهم به خليل داد و از او پوزش خواست . ليث شب و روز در آن كتاب مىنگريست و ملول نمىشد تا نيمى از آن را از بر نمود . دختر عمش همسرش بود . ليث ، به مالى فراوان ، كنيزى زيبا خريد . اين خبر به آن زن رسيد و به خشم آمد و گفت : به او زيانى بزرگ خواهم رسانيد ولى اگر به مال باشد مال چيزى نيست كه بدان ارجى نهد . ولى مىبينم كه شب و روز روى اين دفتر افتاده و از آن جدا نمىشود ، به خدا سوگند داغش را به دلش مىگذارم . پس كتاب را برگرفت و آتشى افروخت و كتاب را در آن بسوخت . ليث به خانه آمد و به غرفه‌اى كه كتاب را در آنجا نهاده بود داخل شد . خادمان خود را ندا داد و كتاب را طلبيد . گفتند : بانو آن را گرفته است . ليث با خوش‌رويى نزد زن رفت و گفت : كتاب را به من ده من كنيزك را به تو بخشيدم و آن را بر خود حرام كردم . زن همچنان خشمگين بود ، دستش را بگرفت و به غرفه‌اى برد كه كتاب را در آن آتش زده بود و جز خاكستر هيچ نبود . ليث متحير و از كرده پشيمان شد و ديگر چاره‌اى نداشت . ليث نيمى از كتاب را كه از حفظ داشت نوشت و براى نصف ديگر علماى زمان را گردآورد و گفت : براى نوشتن نيم ديگر جهد كنيد . آنان آن نيم ديگر را نوشتند و آن نيم هرگز به پايهء آنچه خليل نوشته بود نرسيد . خليل در اين زمان از دنيا رخت بربسته بود . در كتاب نظم الجمان تصنيف ابو الفضل المنذرى آمده است كه نصر بن سيار والى خراسان بود و ليث بن مظفر بن نصر دانا به زبان و ادب عرب و يار و مصاحب خليل بن احمد ، فرزند او بود . قتيبة بن سعيد از او روايت مىكند . قتيبة گويد : نزد ليث بن نصر بن سيار بودم ، گفت در هر علمى نظر كردم بجز نجوم كه ديدم علما از آن كراهت دارند . و از محمد بن سعيد قزّاز شنيدم كه نصر بن سيار والى خراسان بود كه سر جهم را به نزد او بردند . نصر زير دست هشام بن عبد الملك بود و در مرو مىزيست و سلم بن احوز والى بلخ و جوزجان زيردست او بود . او كسى است كه يحيى بن زيد بن على بن الحسين را كشت و جهم بن صفوان همان كسى است كه مذهب جهميه به دو منسوب است . سر جهم و يحيى را به مرو ، به نزد نصر بن سيار ، فرستاد ، آنها را بر كهن‌دژ مرو بياويختند . سلم بن احوز
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 984 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى