فعارضتنى هناك شاطرة * منهم بها فى الذّراع اسوار
تقول لى و الدّلال يصرعها * أ نحن يا مسلمون كفّار ؟
فقلت يا غايتى و يا املى * بل أنتم المؤمنون اخيار
اطلب منها بذاك تقربة * و الشعراء الخباث فجّار
فرقّ لى قلبها و ملت بها * فى دير زكّى و نعمت الدار
تقول لى عند وقت منصرفى * انّك من بعدها لغدّار
استغفر اللّه ثم اسأله التوب * فلى بالذّنوب اقرار
.
923 - بنت الكنيرى [ 1 ]
ابو نصر گويد از چيزهاى طرفهاى كه ديدهام اينكه در جانب شرقى مدينة السلام زنى بود مشهور به بنت الكنيرى در نهايت فضل و كمال و او را برادرى بود در نهايت نادانى . آن زن به نحو و لغت معرفتى تمام داشت و او را تصانيفى است معروف . اين دو در ميراث پدرشان در منازعه بودند . روزى به مجلس پدرم آمدند . ميانشان سخن به درازا كشيد تا آنجا كه پدرم از گفتار نابجايشان به خشم آمد . آن زن دريافت كه پدرم از طرز سخن گفتن آن دو رنجيده است . گفت : آيا سرور ما شيخ بزرگوار از من و اين برادرم به خشم آمده .
پدرم گفت : حاشا ولى اصل دعوا را مطرح كنيد تا زودتر به نتيجه برسيم . زن گفت : من از او بيست و دو دينار طلب دارم . پدرم به برادرش گفت : تو چه مىگويى ؟ گفت : فقط دو دينار مىخواهد و خاموش شد . مىخواست چنان بگويد كه خواهرش گفته بود ولى
هامش
[ 1 ] در جايى شرح حالى از او نيافتم .