عميد الرؤساء ابو طالب بن ايوب بود و به نيابت وزارت مقتدر و مستظهر نيز رسيد . از اوست [ 1 ] :
و كأس كساها الحسن ثوب ملاحة * فخازت ضياء مشرقا يشبه الشّمسا
أضاءت له كف المدير و مادرى * و قد دجت الظلماء اصبح او امسى
.
711 - ابو علقمهء نحوى نميرى [ 2 ]
پندارم از مردم واسط باشد . احمد بن حارث خراز [ 3 ] از مداينى حكايت كرده كه گفت :
ابو علقمهء اعرابى نزد ابو زلازل كفشگر رفت و گفت كه اين كفش مرا مرمّت نماى . گفت چه كنم ؟ ابو علقمه ، آن چنانكه شيوهء او بود ، با واژههاى مهجور شرح كار خود بداد . چون سخنان مغلق خود را به پايان آورد كفشگر را ديد كه متاع خود زير بغل نهاد و به راه افتاد .
پرسيد به كجا مىروى . گفت : نزد ابن قرّية تا كلمات تو را براى من معنى كند .
روزى غلامش را نزد كسى كه از او مالى طلب داشت فرستاد و دستورهاى خود با لغات مشكل و مغلق بيان داشت . غلام كه از كلام او چيزى در نيافته بود نزد بدهكار رفت و گفت : مولاى من مردى است پرچانه ، آيا مىتوانى چيزى از طلبش را بپردازى و خشنودش كنى و خود را از او برهانى ؟
روزى بر استرى نشسته مىراند . كسى گفتش استرت چگونه است ؟ گفت : مگر نشنيدهاى روزى از مصر جستى زد و مرا در فلسطين بر زمين نهاد ، بار ديگر جستى زد و به اردن رسيد ، بار سوم جستى زد تا به دمشق . آن مرد گفت : به خانوادهات بگوى او را در گور تو با تو به خاك بسپارند شايد از آنجا نيز جستى بزند و تو را از صراط بگذراند .
و نيز گويند [ 4 ] كه روزى در بصره از راهى مىرفت به ناگاه صفرا بر او غالب شد و بيفتاد .
كسانى كه او را ديدند پنداشتند جن زده است . مردى پيش آمد . برگهء گوشش را گاز زد و
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : و جامى كه زيبايى بر او جامهء ملاحت پوشانده بود با بادهاى كه چون خورشيد مىدرخشيد .
دست ساقى از آن فروغ گرفت و ندانست كه در آن تيرهء شب صبح كدام است و شب كدام .
[ 2 ] انباه الرواة 4 : 146 ، بغية الوعاة 2 : 139 .
[ 3 ] م : خزّاز .
[ 4 ] المحاسن و الاضداد : 11 ، المحاسن و المساوى : 441 ، با اندكى اختلاف .