تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
افكنده بودند . همه در نهايت ظرافت و زيبايى . سلطان در آن روز كه هدايا را مىآوردند در ايوان خود شكوهمند نشست و رسولان حاضر شدند و آنچنانكه شايد پيام پادشاهان خود بدادند . سلطان در حق ايشان نيكى كرد و در آنها به ديدهء قبول نگريست . آنگاه رسولان به منازلى كه بر ايشان معين شده بود بازگشتند و سلطان بر ايشان راتبه‌هايى كرامند معين فرمود . چون وقت حركت حجاج فرا رسيد ، اجازهء سفر حج خواستند و خواستند كه با محمل سلطان حركت كنند . سلطان اجازت فرمود و زاد و راحلهء ايشان نيكو مهيا ساخت . چون حج به جاى آوردند ، باز گشتند و به درگاه سلطان رفتند و پس از تمتع از نعم او رهسپار مواطن خويش شدند . در حالى كه خورجينهايشان از هداياى سلطانى پر بود . براى من نيز مفاخرت و ذكر جميل حاصل شد زيرا توانسته بودم ميان اين پادشاهان روابط دوستانه برقرار نمايم . پس سپاس خداى به جاى آوردم .

بار دوم بر مسند قضاى مصر

از سال 787 كه نخستين بار از قضاى مصر عزل شدم ، همچنان سرگرم اشتغال به علم و تأليف و تدريس بودم . سلطان نيز چون نياز مىافتاد يعنى قاضيى مىمرد يا عزل مىشد ، هر كس را شايسته مىديد به كار قضا مىگماشت . اگر امراى دولت و بزرگان حاشيه با من مخالفت نمىورزيدند ، مرا از هر كس ديگر لايقتر مىدانست و اين حال ببود تا مخالفان روى در انقراض نهادند . در اين ايام قاضى مالكيان ناصر الدين التنسى بمرد . و من به فيوم رفته بودم تا محصول مزارع خود را گرد آورم . سلطان مرا فرا خواند و در اواسط ماه رمضان سال 801 عهده‌دار منصب قضا نمود . من همان شيوهء ديرين خود را كه رعايت وظيفهء شرعى بود مجرى داشتم و سلطان وقتى خبر سيرهء قضايى مرا مىشنيد خشنود مىشد . خدايش بيامرزاد . در اواسط ماه شوال سلطان را مرگ در رسيد . خليفه و قضات و امرا را فرا خواند و پسر بزرگ خود فرج را به جانشينى خود برگزيد و مقرر كرد كه برادرانش يكى بعد از ديگرى ، پس از او به امارت نشينند . و آن گروه را كه احضار كرده بود بر وصيت خود شاهد گرفت . كفالت فرزند خود را به اتابك ايتمش سپرد و دعوت حق را لبيك گفت . امور كشور به گونه‌اى كه او مقرر كرده بود پس از مرگش جريان داشت . نايب شام در اين عصر خاصگى سلطان ، تنم بود . چون از امورى كه اتفاق افتاده بود خبر شد به خشم آمد كه چرا او نبايد كفيل فرزند الملك الظاهر برقوق باشد تا زمام دولت را در دست خود گيرد . برخى از فتنه‌انگيزان نيز او را تحريك و تحريض مىكردند تا فتنهء اتابك ايتمش به وقوع پيوست . از اين قرار كه اتابك را دوات دارى بود مغرور كه همواره هواى رياست در سر مىپرورانيد و بر ديگر اكابر دولت برترى مىفروخت مىگفت كه رئيس او كفالت سلطان را بر عهده دارد . آنان نيز از برترى جوييهاى اين