كرم و سخاوت و حسن معاشرت و نرمخويى و خوشرويى و نيكوكارى همتايى نداشت . در سال 741 به بجايه رفت . امير ابو زكريا بن سلطان ابو يحيى در آنجا باستقلال فرمان مىراند و آنجا از رسم كتابت و انشا خالى بود . اهل دولت او را به خدمت فرا خواندند و به منصب دبيرى سلطان برگزيدند .
چون امير ابو زكريا به هلاكت رسيد پسرش محمد جانشين او شد و قاضى ابو القاسم برجى بر حسب معمول دبيرى او پيشه گرفت . چون سلطان ابو يحيى در گذشت و سلطان ابو الحسن به افريقيه لشكر آورد و بر بجايه مستولى گرديد و امير محمد را با زن و فرزند و حاشيهاش - چنان كه گفتيم - به تلمسان برد ، قاضى ابو القاسم برجى نيز به تلمسان شد و در آنجا اقامت گزيد . خبر او به ابو عنان پسر سلطان ابو الحسن رسيد كه در آن روز امير تلمسان بود . برجى با او ديدار كرد و در قلب او جاى گرفت تا براى پدرش واقعهء قيروان پيش آمد .
چون ابو عنان پدر را خلع كرد و خود زمام حكومت به دست گرفت ابو القاسم برجى را به دبيرى خويش برگزيد و با خود به مغرب برد . البته برجى به مقام نگارش علامت سلطان نرسيد ، زيرا اين شغل را محمد بن ابى عمرو بر عهده داشت ، كه پدرش ابو عنان را قرآن و علم آموخته بود و محمد در سراى او پرورش يافته بود و سپس به مقام نگارش علامت نيز برگزيده شده بود . برجى سمت معاونت او داشت . تا آنگاه كه سلطان ابو عنان به هلاكت رسيد و برادرش ابو سالم بر مغرب غلبه يافت و ابن مرزوق بر راى و خرد او - چنان كه گفتيم - مستولى شد . برجى را از دبيرى عزل كرد و مقام قضاى عساكر داد . او همچنان در آن مقام ببود تا در سال هفتصد و هشتاد وفات كرد . او خود كه خدايش بيامرزاد مرا گفت كه ولادتش در سال 710 بوده است .
ديگر شيخ ما العمر الرّحاله ابو عبد اللّه محمد بن عبد الرزاق بود . شيخ وقت خود بود به جلالت و تربيت و علم . در فاس متولد شد و از مشايخ آنجا علم آموخت . سپس به تونس رفت و با قاضى ابو اسحاق بن عبد الرفيع و قاضى ابو عبد اللّه النفزاوى و ديگر كسان كه اهل طبقهء ايشان بودند ديدار كرد و از آنان فايدتها برد تا فقيه شد و به مغرب باز گرديد .
در آنجا با اكابر و مشايخ معاشرت گرفت . سلطان ابو الحسن او را به قضاى شهر فاس منصوب نمود . چندى در آن مقام ببود تا سلطان ابو عنان بعد از واقعهء قيروان از تلمسان بيامد و پدر را خلع كرد . محمد بن عبد الرزاق را نيز عزل كرد و فقيه ابو عبد اللّه المقرى را به جاى او گذاشت .
چون سلطان ابو عنان مشايخ علم را براى گرد آمدن در مجلس خود جمع كرد تا از آنان فايده برد ، شيخ ما ابو عبد اللّه محمد بن عبد الرزاق را نيز فرا خواند . سلطان در مجلس خاص از او حديث مىآموخت و قرآن را به روايت او ، از او فرا مىگرفت . تا به رحمت ايزدى پيوست . وفات او مقارن وفات سلطان ابو عنان بود . جز اينان بسيارى ديگر از اهل مغرب و اندلس را ديدار كردم و از آنان فايدتها حاصل كردم و همه مرا به دادن اجازهء كلى سرفراز كردند .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 456
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٥٦