مولانا امير ابو زكريا به هلاكت رسيد و پسرش المستنصر ابو عبد اللّه محمد به جاى او نشست عبد اللّه از صدور دولت او شد - سپس با قومش به مغرب رفت و بر يعقوب بن عبد الحق اندكى پيش از فتح مراكش وارد شد . يعقوب از آمدن او خوشدل شد و در دولت خود جايى رفيع به او ارزانى داشت و او و قومش را در اطراف مراكش فرود آورد و براى كفايت مهماتشان بلادى را به اقطاع ايشان داد و چريدن اشتران و بارگيران خود را در احياء ايشان مقرر كرد و براى انجام اين امور حسان بن ابى سعيد الصبيحى و برادرش موسى كه با جمعى از بلاد شرق آمده بودند و در چرانيدن و پرورش شتر مهارت داشتند به آنجا فرستاد . اينان در آن بلاد اين سو و آن سو در پى آب و گياه در حركت بودند تا به سرزمين سوس نزديك شدند و يعقوب بن عبد الحق ، عبد اللّه بن كندوز را نزد المستنصر صاحب افريقيه به رسالت فرستاد . اين رسالت در سال 665 بود . عامر پسر برادرش ادريس نيز با او بود . اين امر سبب شد كه ميان بنى مرين و بنى كمى پيوندى افتد و بنى كمى به صورت يكى از بطون ايشان در آيد .
چون عبد اللّه بن كندوز بمرد رياست به پسرش عمر بن عبد اللّه رسيد . چون يوسف بن يعقوب بن عبد الحق به مغرب اوسط رفت و به محاصرهء تلمسان پرداخت و مردم از آنچه بر سر بنى عبد الواد از بنى مرين آمده بود گفتگو مىكردند بنى كمى را رگ غيرت بجنبيد و به يارى قوم خود برخاستند و به خلاف و خروج بر ضد سلطان تصميم گرفتند . و در سال 703 به حاحه رفتند و بر بلاد سوس مستولى گرديدند . يعيش بن يعقوب برادر سلطان كه امارت مراكش داشت به دفاع بيرون آمد و در تارودنت جنگ در گرفت . يعيش شكست خورد و آنان همچنان به خلاف و عصيان خويش ادامه دادند . بار ديگر در تامطريت در سال 704 نبرد در گرفت اين بار شكستى سخت خوردند ، آن سان كه بالشان بشكست و عمر بن عبد اللّه و جماعتى از بزرگانشان به قتل رسيدند و باقى از برابر يعيش بگريختند و به تلمسان رفتند . يعيش بن يعقوب تاررودنت را كه مركز بلاد سوس بود ويران كرد . از آن پس بنى كندوز قريب به شش ماه در تلمسان ماندند . سپس به خيال غدر و خيانت در حق فرزندان عثمان بن يغمراسن متهم شدند و به مراكش باز گرديدند . سپاهيان سلطان از پى ايشان براندند . از آن ميان محمد بن ابى بكر بن حمامة بن كندوز نيكو مقاومت كرد و دليريها نمود .
بنى كندوز عاقبت در صحراى سوس براى خود مأمنى يافتند تا سلطان يوسف بن يعقوب به هلاكت رسيد و آنان به اطاعت ملوك مغرب در آمدند و گناهان گذشتهء ايشان عفو شد و بار ديگر مكانت خويش بيافتند و نسبت به سلطان راه مخالصت و نيكخواهى در پيش گرفتند .
اميرشان پس از عمر ، فرزندش محمد بن عمر بود كه دو سال فرمان راند آنگاه نوبت امارت به پسرش موسى بن محمد رسيد . سلطان ابو الحسن مرينى در ايامى كه ميان او و برادرش ابو على در ايام پدرشان سلطان ابو سعيد كشاكش و فتنه بود موسى بن محمد را از خواص خود گردانيد و او را
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 169
مساهمون: ابن خلدون
ص١٦٩