تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الصلوة ( فارسي ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
پشت سر آوازى شنيدم كه ميگويد اى جوان واى بر تو از آن كس كه در روز حساب بين من و تو داورى كند ، تو مرا از گور در آوردى و كفن مرا از من باز گرفتى و مرا برهنه و عريان ميان مردگان رها ساختى و كارى كردى كه با جنابت براى حساب بايد حاضر شوم ، پس واى بجوانيت از آتش ، و من پس از اين بود كه دانستم بوى بهشت را نخواهم شنيد ، حال تو اى رسول خدا چه ميبينى پيامبر فرمود دور شو از من اى فاسق ، مىترسم كه منهم به آتش تو بسوزم و چه نزديكى تو به آتش و اين جملات را تكرار ميكرد و به او اشاره مىنمود تا جوان از او دور شد ، جوان چون چنين ديد بخانهء خود آمد و زاد و توشه اى براى خود برگرفت و به يكى از كوههاى اطراف مدينه رفت و بعبادت مشغول شد ، پوستى بر تن نمود دو دست خود را به گردن بست و فرياد بر آورد كه بار الها اين بندهء تو است كه دست بسته بنزد تو آمده ، اى پروردگار من توئى آنكه مرا آفريدى و آنچه كه مىدانى از من سر زد خدايا اكنون از كردهء خود پشيمانم ، به خدمت پيامبرت رفتم او هم مرا از خود راند و خوف مرا بيشتر نمود تو را باسمت و جلالت و بزرگى سلطانت سوگند مىدهم كه اميدم را نااميد نسازى سيد من دعايم را باطل ننمائى و مرا از رحمت خود محروم نسازى و پيوسته اين سخنان بر لب داشت تا چهل روز بدين منوال گذشت ، پس از چهل شبانه روز دستش را بسوى آسمان بلند نمود و گفت بار الها اگر حاجت مرا برآوردى و اگر دعاى مرا مستجاب نمودى و اگر گناه مرا بخشيدى به پيامبرت وحى فرما ، و اگر كه آمرزيده نشده‌ام و مىخواهى مرا عقوبت كنى پس آتشى بفرست تا مرا بسوزاند ، و يا مرا به عقوبتى گرفتار نما تا مرا هلاك سازد و از فضيحت و رسوائى روز قيامت مرا