تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الصلوة ( فارسي ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
و ميبينم كه زود است كه آن روز فرا رسد و هيچ اميدى به عفو و بخشش آنها ندارم ، پيامبر فرمود آيا براى خدا شريكى قائل شده اى گفت پناه ميبرم از اينكه براى خدايم شريك قائل شوم ، فرمود آيا به حرام مؤمنى را كشته اى گفت خير . پيامبر فرمود اگر گناهانت باندازهء سنگينى هفت زمين و درياها و ريگها و درختان و آنچه از آفريده‌ها در آنها است باشد خدا مىآمرزد جوان گفت گناه من از همهء اينها بيشتر و بزرگتر است پيامبر فرمود ، اگر گناهانت مثل آسمانها و ستارگان و عرش و كرسى باشد خدا مىآمرزد جوان گفت از اينها هم بزرگتر است . پيامبر نگاهى غضب آلود به او نموده و فرمود واى بر تو اى جوان آيا گناهان تو بزرگتر است يا پروردگار تو ، جوان به رو بر زمين افتاد و گفت منزه است خداى من هيچ چيز از پروردگار من بزرگتر نيست ، پروردگار من از هر بزرگى بزرگتر است اى پيامبر خدا ، رسول خدا فرمود آيا گناه بزرگ را جز خداى بزرگ مىآمرزد ؟ جوان گفت نه به خدا اى رسول خدا ، و سپس ساكت شد ، رسول خدا فرمود آيا مىشود يكى از گناهانت را برايم بگوئى ، گفت بلى . من هفت سال بود كه نبش قبر ميكردم و مردگان را از گور خارج مىساختم و كفن آنها را بر ميگرفتم تا اينكه دخترى از انصار مرد او را به خاك سپردند چون شب شد آمدم و قبر را شكافته و آنچه از كفن بر او بود برگرفتم و او را عريان بر لب قبر رها كرده و باز گشتم ، شيطان شروع به وسوسه نمود و آن دخترك را در چشم من زيبا نمود و سفيدى و فربهى بدن او را در نظرم مجسم ساخت و از اين وسوسه دست بر نداشت تا اينكه دوباره بازگشتم و با آن دختر هم بستر شدم و پس از عمل او را به همان حال گذاشته و بازگشتم هنوز از آن مكان دور نشده بودم كه از