مىپرسد آيا از تو چيزى هم خواستند ؟ جبرئيل ميگويد بلى از من خواستند كه سلامشان را به پيامبرشان برسانم و از حال بد آنها او را آگاه سازم ، مىفرمايد برو و او را با خبر ساز پس جبرئيل خدمت پيامبر ميرسد در حالى كه آن حضرت در خيمه اى از در سفيد كه چهار هزار باب دارد و هر باب دو لنگهء درب از طلا دارد بسر ميبرد ، و به آن حضرت مىفرمايد :
اى محمد من از نزد گروهى از گناهكاران امت تو ميآيم كه در آتش معذبند آنها خدمت تو سلام رساندند و از حال خويش و جايگاه تنگ خود شكايت داشتند پيامبر نزد عرش خدا ميآيد و به سجده مىافتد و ثناء او ميگويد :
ثنائى كه احدى مثل آن نگفته باشد خطاب ميرسد سرت را بلند نما و هر چه مىخواهى سؤال نما كه داده مىشوى و شفاعت نما كه شفاعتت پذيرفته مىشود ، رسولخدا ميگويد اشقياء امت من كه حكمت را در مورد آنان تنفيذ نمودى خطاب ميرسد شفاعتت را دربارهء آنها پذيرفتم پس به دوزخ برو و هر كه را كه لا إله الا اللَّه ميگويد از آنجا خارج نما پيامبر ميآيد چون چشم مالك به پيامبر مىافتد درهاى دوزخ را ميگشايد و سرپوش بر ميگيرد چون آنها چشمشان به رسول خدا مىافتد فرياد مىزنند كه آتش پوست بدن ما را سوزانيد و جگرهاى ما را سوخت پس همگى را از آتش خارج مىكند در حالى كه ذغال گشتهاند و آتش چيزى از آنها بر جاى نگذاشته است و به نهرى كه بر در بهشت جارى است و حيوان نام دارد ميروند و در آن آب غسل ميكنند پس همگى جوان و زيبا از آن خارج مىشوند و با چهره هائى چون ماه داخل در بهشت مىشوند .
اسرار الصلوة ( فارسي ) — صفحة 221
مساهمون: رضا رجب زاده
ص٢٢١