را نظير آن از دست داده به صورت الفاظ و كلمات درآورم تا ابناء زمان بالاخص جوانان ، يعنى آنان كه عالمى ماوراء حس و ماده قائل نيستند ، دريابند كه آدمى را شرف در سير به سوى كمال است و كمال در تخلّق به اخلاق الهى است و انسان در روزگار زندگانى با دوپاى علم و عمل بايد خود را به سرمنزل مقصود ، يعنى به بارگاه حق برساند و قابل مشاهدهى انوار جمال گردد .
اكنون موقع آن است كه به ختم مقال پرداخته مطالب ديگر را به دورهى دوم محول داريم انشاءالله و بالجمله از جمل و عباراتى كه در اين كتاب آورديم مفهوم شد كه اين بنده را هيچگونه دشمنى با كسى نيست ، فقط پارهاى مشاهدات تأثير در افكارم كرد و خوب يا بد آنچه در دل نهان بود آشكارا شد و حق منيع گواه حالاست كه من با توجه به او اين كتاب را نوشتم و متوكلًا عليه زمام قلم را به دست فطرت سليم دادم و تا توانستم اغراض شخصى را از تصرف در آن بازداشتم و هم اگر مرا دروغزن ندانيد ، گويم كه بيشتر از مطالب اين كتاب را بىآنكه از ورقپارهها پاكنويس كنم به چاپخانه دادم و كمتر در آنچه از زبان خامه جارى شد ، به تغيير راضى شدم و چون غرض عمدهام از نوشتن اين بود كه پس از دفاع از حد و حق خود ، نفوس ساده و بىآلايش بدانند كه بدون جهت از اشخاص بغض و كين در دل گرفتهاند و فريب اهل عناد را خوردهاند .
و من همى خواهم كه دوستان در آنچه عرض شد امعان نظر كنند و اگر به خطايى واقف شوند مرا بياگاهانند از بعد تلافى مافات كنم . و من هميشه گوش خود را براى استماع سخن حق و صدق فراداشتهام و از خداوند متعال در كمال عجز و ابتهال مسئلت مىكنم كه جميع ما را به رضاى خود و سلوك در راه درستكارى موفق بدارد و از خطيئات ما در جميع شئون درگذرد :
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 242
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٤٢