او استظهارى تمام داشت و چون سيد قوم خود بود در مجالس رسمى در جايى نزديكى تخت سلطان مىنشست . عبد الحق بن عثمان مردى متكبر و درشتخوى بود . روزى خواست با حاجب ابن سيد الناس ديدار كند او از ديدار پوزش خواست . عبد الحق به خشم آمد و به سراى ابو فارس رفت و او را به خروج و شورش واداشت . هر دو در همان روز - يكى از روزهاى ماه ربيع سال 729 - خروج كردند و بر يكى از احياء عرب گذشتند . امير حى راه بر آنان بگرفت و خواست كه در نزد او فرود آيند . عبد الحق نپذيرفت و به راه خود ادامه داد و به تلمسان رفت ولى ابو فارس اجابت كرد و فرود آمد . خبر به سلطان ابو بكر رسيد در وقت محمد بن الحكيم از پروردگان و سران دولت خود را با جمعى از سپاهيان و مسيحيان فرستاد و او را در همان خانهاى كه فرود آمده بود محاصره كردند . ابو فارس تسليم نمىشد و به دفاع از خود پرداخت و دل بر مرگ نهاد . عاقبت او را به ضرب نيزهها كشتند و پيكرش را به حضرت آوردند و به خاك سپردند .
عبد الحق بن عثمان بر على بن تاشفين وارد شد . ابن تاشفين بشادمانى او را پذيرا آمد و به راهى كه در پيش گرفته بود يعنى بر افكندن دولت حفصيه و زير پى سپردن ممالك ايشان ترغيبش نمود . از پى او حمزة بن على و رجال سليم به حسب عادت خود نزد ابو تاشفين به يارى خواستن آمدند . ابو تاشفين به ياريشان برخاست و محمد بن ابى عمران را به رياستشان برگماشت جريان كار عبد الحق بن عثمان چنان بود كه سلطان ابو يحيى اللحيانى او را امارت طرابلس داد . چون ابو ضربه منهزم شد و رشتهء كارهايش از هم بگسست ، عربها او را فرا خواندند و با او در سال 721 به پايتخت حمله كردند و شش ماه آنجا را در تصرف خود داشتند و چون سلطان به آنجا بازگشت ، بيرون آمده و به طرابلس رفت . در طرابلس بود تا آنگاه كه در سال 724 مردم طرابلس بر او شوريدند و او را بيرون راندند و او به عربها پيوست . عربها بارها همراه او بر سر سلطان لشكركشى كردند و هر بار شكست خوردند .
آنگاه به تلمسان شد و نزد ابو تاشفين در عين عزت و احترام و با راتبه و اجراى گزاف زيستن گرفت . تا آنگاه كه در سال 729 اين رسولان نزد او رفتند . ابو تاشفين او را امارت افريقيه داد و آنان را به لشكرى از زناته يارى رسانيد . سردار اين سپاه يحيى بن موسى از خواص او و از پروردگان پدرش بود . عبد الحق بن عثمان با ياران خود و فرزندان و عشيرهاش و موالى و حاشيهاش با ايشان باز گرديد . اينان همه رزم آورانى سترك و سلحشور بودند . جمله روى به تونس نهادند . سلطان ابو بكر به مصاف بيرون آمد دو سپاه در رياس ، از نواحى بلاد هواره ، در سال 729 گرد آمدند . چون آسياب جنگ به چرخش در آمد سپاه سلطان در هم ريخت و جمعش پراكنده گرديد . سلطان خود كه سخت تشنه بود در محاصره افتاد . در ميدان جنگ جراحتى سخت برداشت كه نيرويش از آن سستى گرفت . جمع كثيرى از يارانش كشته شدند مشهورترين آنها محمد المديونى بود . لشكرگاهش نيز به تاراج رفت . احمد و عمر پسران
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 395
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٩٥