او را در تبليغ پر خواهد كرد .
قالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ * وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ .
موسى عليه السّلام و هارون به سوى فرعون رفتند و درحالىكه جبّة پشمين بر تن و عصا بر دست داشتند بر وى وارد شدند و او را به خدا فراخواندند و با او شرط كردند كه اگر تسليم شود و از فرمان خدا اطاعت كند ، پادشاهى و شوكتش باقى بماند و دوام بياورد . فرعون آن دو را كه نه مقامى دارند و نه ثروتى ، ولى دوام شوكت و بقاى سلطنت را براى او شرطبندى مىكنند به باد تمسخر گرفت ، لكن در عين حال ، خويشتندارى از خود نشان داد و فرمان قتل آنها را صادر نكرد ؛ زيرا از آن بيم داشت كه مردم بگويند : او از مقابلهء دليل با دليل ناتوان ماند و به شمشير پناه برد . . .
امّا فرعون به كدامين دليل چنگ درزند ؟ و با كدامين منطق به جدال و مناقشه بپردازد ؟
او چيزى در دست ندارد ، جز اينكه به گذشته برگردد و خدمتهايى را كه به موسى عليه السّلام كرده ، به ياد وى بيندازد [ و بگويد : ] آيا در شيرخوارگى تو را در دامان خود پناه ندادم ؟ آيا در نوجوانى تو را تربيت نكردم ؟ آيا سالها در خانهء ما اقامت نداشتى ؟
آيا يكى از افراد ما را كشته و آنگاه با حالت بيم و هراس فرار نكردى ؟ آيا اينگونه نعمت ما را انكار و به احسان ما كفران مىكنى ؟ بالاتر از اين ، ادّعا مىكنى كه تو فرستادهء خدا به سوى ما هستى ؟ چگونه مىتوانى ميان گذشتهات كه نادارى و گريختن است و اين ادّعايت كه فرستادهء خدا هستى گردآورى ؟ آيا مىخواهى ما به تو گوش فرادهيم و از تو فرمان ببريم ، درحالىكه ما سروران و اولياى نعمت تو مىباشيم ؟
آنگاه فرعون به همنشينانش رو كرد و گفت : « چرا از آسمان دستبندهايى از طلا به او افكنده نشود ؟ » آرى ، در منطق ستمگران تمام رمز و رازها در طلا نهفته است .
بنابراين ، نه نبوت ، نه سيادت و نه فضيلت جز براى طلا و به وسيلهء طلا وجود ندارد .
موسى عليه السّلام در مورد قتل آن مرد فرعونى چنين پاسخ داد :
قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ .
در آن زمان ، من از نادانان بودم كه مشت زدنم به