در سر زلف ندانم كه چه سودا دارى * كه بهم برزدهاى گيسوى مشكافشان را
ملك آزادگى و كنج قناعت گنجيست * كه به شمشير ميسّر نشود سلطان را
حافظا مى خور و رندى كن و خوش باش ولى * دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
[ صبح چون خمّار بزمآرا شود ميخانه را ]
11 * [ 1 ] شماره مسلسل 11
صبح چون خمّار بزمآرا شود ميخانه را * غلغل « 1 » آواز صراحى جان دهد مستانه را
دور گردون آمده آخر درين محفل به من * ساقيا برخيز و پر ده آخرين پيمانه را
هامش
( 1 ) آواز و صداى شراب يا آب ، موقع خروج از كوزه - با قاف نيز مىنويسند .
[ 1 ] پاورقى غزل 11 - يكتائى اين غزل را اصيل مىداند و خلخالى احتمال قوى مىدهد كه از حافظ نباشد ، و در كمتر نسخهاى ديده شده است . اللّه اعلم !