چراغ ديدهء محمود « 7 » آنكه دشمن را * ز برق تيغ وى آتش بدودمان گيرد
به اوج ماه رسد موج خون چو تيغ كشد * بشير چرخ « 8 » برد حمله چون كمان گيرد
عروس خاورى از شرم راى انور شاه * بجاى خود بود ار راه قيروان « 9 » گيرد
ايا عظيم و قارى كه هر كه بندهء تست * ز رفع قدر كمربند توامان « 10 » گيرد
رسد ز چرخ عطارد هزار تهنيتت * چو فكرتت « 11 » صفت امر كن فكان گيرد
مدام در پى طعن است بر حسود و عدوت * سماك رامح از آن روز و شب سنان گيرد
فلك چو جلوهكنان بنگرد سمند ترا * كمينه پايگهش اوج كهكشان گيرد
ملامتى چو كشيدى سعادتى دهدت * كه مشترى نسق كار خود از آن گيرد
از امتحان تو ايام را غرض آن است * كه از صفاى رياضت دلت نشان گيرد
و گرنه پايهء عزت « 12 » از آن بلندتر است * كه روزگار بر آن حرف امتحان گيرد
ز عمر برخورد آنكس كه در همه كارى * نخست بنگرد آنگه طريق آن گيرد
مذاق جانش ز تلخى غم شود ايمن * كسى كه شكّر شكر تو در دهان گيرد
چو جاى جنگ نبيند بجام يا زد چنگ * چو وقت كار بود تيغ جانستان گيرد
ز لطف غيب به سختى رخ اميد متاب * كه مغز نغز مقام اندر استخوان گيرد
شكر كمال حلاوت پس از رياضت يافت * نخست درشكن تنگ از آن مكان گيرد
در آن مقام كه سيل حوادث از چپ و راست * چنان رسد كه امان از ميان كران گيرد
چه غم بود به همه حال كوه ثابت را * كه موجهاى چنان قلزمى جهان گيرد « 13 »
هامش
( 7 ) غرض شرف الدين محمود شاه اينجو پدر جمال الدين شيخ ابو اسحاق است كه در سنهء 736 بدستور خان مغول در تبريز كشته و نعش او بشيراز برده شد
( 8 ) در پژمان بجاى « بشير چرخ » ، « به تير چرخ » آمده است
( 9 ) قيروان نام شهريست در تونس واقع در شمال افريقا و غرض خواجه ، مغرب زمين است نه آن شهر بخصوص
( 10 ) اصولا ببرج سوم بهار يعنى جوزا « توامان » گفته مىشود ولى غرض حافظ درينجا ستاره « جبار » كه در جنوب جوزا واقع و داراى كمربند ظريف و قشنگى است مىباشد
( 11 ) در پژمان « فطرتت » بجاى « فكرتت » آمده است
( 12 ) منظور از « عزت » ، « عزيزى تو » مىباشد
( 13 ) در قدسى اين مصرع چنين است : كه حملههاى چنان قلزمى جهان گيرد و قلزم نام دريائى است »