قصيدهء ششم - در مدح جلال الدين تورانشاه وزير
خير مقدم مرحبا اى طاير فرخنده دم * شادمان كردى مرا نازم ترا سر تا قدم
مىكنم از هجر تو آغاز اظهار نياز * زانكه شرح آرزومندى نيايد در قلم
نكتهاى كارزد بگنجى مىفروشم رايگان * صحبت ياران همدم مغتنم دان مغتنم
تا بدانى تو كه هجران خون عاشق مىخورد * نالهء شبگير در كار است و آه صبحدم
صحبت عاشق بدنامت كند زاهد برو * خوش نگه كن باده درد و راست و مجلس متهم
گر چنين در حلقه پيچد زلف افعى بند يار * مهره نتوان برد آسان اى دل افسونى بدم
گر حريم كعبه خواهى و ان جمال بىنقاب * لاله و گل دان همه خار بيابان حرم
آن گذشت اى دل كه خوارى ديدى از دست رقيب * يار بازآمد بحمدالله عزيز و محترم
ساقيا مى ده كه ديگر بار در رندى و عشق * نوك كلك خواجه بر منشور حافظ زد رقم
خواجه تورانشاه عادل دل جلال ملك و دين * بدر آفاق على عون الورى « 1 » غوث الامم « 2 »
صورت جاه و جلال و مقصد فضل و كمال * مظهر انوار رحمت مبصر حسن شيم « 3 »
كان مردىّ و مروت معدن صدق و صفا * جوهر عدل و سياست عنصر لطف و كرم
دافع اوضاع بدعت ناصب « 4 » اعلام دين * ماحى « 5 » آثار طغيان قاطع ظلم و ستم
آستانت موضع دولت نه اكنونست و بس * دارد اين قصر معلى نقش تاريخ قدم « 6 »
بخت بيدارت چو مىآمد بصحراى وجود * خفته بد گردون هنوز اندر شبستان عدم
قلب بدخواهان شكست احوال پابرجاى تو * هر كرا دل نشكند فيروز گردد لا جرم
هان نپندارى كه تنها مىزنى بر قلب خصم * همت ارباب دل با تست و اصحاب كرم
زينهار اى دل مكن انكار صاحبدولتان * كاندرين سوداى كج بو جهل گردد « 7 » بو الحكم
هامش
( 1 ) « عون الورى » يعنى « پشتيبان خلق
( 2 ) « غوث الامم » يعنى فريادرس امتها
( 3 ) صفتها
( 4 ) برپاكننده و نصبكننده
( 5 ) محوكننده و نيستكننده
( 6 ) سابقه و قدمت .
( 7 ) سابقا اسم « ابو جهل » ، « ابو الحكم » بوده كه بعدا پيغمبر در اثر « مخالفت او » ويرا ابو جهل لقب داد