[ 344 عمريست تا من در طلب هر روز گامى مىزنم ]
42 شماره مسلسل 496
عمريست تا من در طلب هر روز گامى مىزنم * دست شفاعت هر دمى در نيكنامى مىزنم
بىماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود * دامى براهى مىنهم مرغى به دامى مىزنم
تا بو كه يابم آگهى زان سايهء سرو سهى * گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامى مىزنم
هر چند كان آرام دل دانم نبخشد كام دل * نقش خيالى مىكشم فال دوامى مىزنم
اورنگ « 1 » كو گلچهر « 2 » كو نقش وفا و مهر كو * حالى من اندر عاشقى داو « 3 » تمامى مىزنم
دانم سرآيد قصهام چندان نماند غصهام * زين آه خونافشان كه من هر صبح و شامى مىزنم
با آنكه از خود غايبم وز مى چو حافظ تائبم « 4 » * در مجلس روحانيان گهگاه جامى مىزنم
[ 345 بىتو اى سرو روان با گل و گلشن چكنم ]
43 شماره مسلسل 497
بىتو اى سرو روان با گل و گلشن چكنم * زلف سنبل چه كشم عارض سوسن چكنم
آه كز طعنهء بدخواه نديدم رويت * نيست چون آينهام روى ز آهن چكنم
برو اى ناصح و بر دردكشان خرده مگير * كار فرماى قدر مىكند اين ، من چكنم
برق غيرت چو چنين مىجهد از مكمن « 5 » غيب * تو بفرما كه من سوخته خرمن چكنم
مددى گر بچراغى نكند آتش طور * چارهء تيرهشب وادى ايمن چكنم
شاه تركان چو پسنديد و بچاهم انداخت * دستگير ار نشود لطف تهمتن چكنم « 6 »
خون من ريختى از ناوك دلدوز فراق * خود بگو با تو من اى ديدهء روشن چكنم
حافظا خلد برين خانهء موروث منست * اندرين منزل ويرانه نشيمن چكنم
هامش
( 1 ) نام يك عاشق
( 2 ) نام معشوقهء اورنگ
( 3 ) در بعضى نسخ بجاى داو ، داد ، نوشتهاند كه معنىاش همان ادعا و دعوى است و صحيح هم هست و معنى داو يعنى سرمايه و پولى كه براى كارى مخصوصا قمار مىگذارند
( 4 ) توبه كار
( 5 ) جاى مخفى و پنهان شدن ، كمينگاه .
( 6 ) در اين بيت شاه تركان اشاره به افراسياب و فاعل به چاه انداخت بيژن خواهرزاده رستم و تهمتن رستم است - و در اينجا - شاه تركان بجاى رقيب و بيژن بجاى عاشق و ياران و هواداران را تهمتن جانشين شده است .
( داستان افراسياب و بيژن و رستم بسيار مشهور ، است به شاهنامه مراجعه شود ) .
اما غزل فوق را اصولا خواجه براى تهمتن بن تورانشاه پادشاه هرمز سروده و فرستاده است و شاه تركان كنايه از شاه شجاع است كه علاوه بر اينكه از جانب مادر ترك بوده در لشگريانش نيز عده زيادى ترك اجير و بعلاوه خود جانشين اتابكان فارس بوده است و غرض از تهمتن هم همان تهمتن بن تورانشاه پادشاه هرمز است و بعد از اين غزل است كه حافظ بيزد مىرود و مورد بىمهرى سلطان يزد واقع و قطعه 2 را ( دل مبند اى جان من بر وعده شاه و وزير ) سروده است .