تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينه حافظ ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
ما قصهء سكندر و دارا نخوانده‌ايم * از ما بجز حكايت مهر و وفا مپرس حافظ رسيد موسم گل معرفت مخوان * درياب نقد عمر وز چون و چرا مپرس [ 1 ]

[ 270 درد عشقى كشيده‌ام كه مپرس ]

5 شماره مسلسل 386
درد عشقى كشيده‌ام كه مپرس * زهر هجرى چشيده‌ام كه مپرس گشته‌ام در جهان و آخر كار * دلبرى برگزيده‌ام كه مپرس آن‌چنان در هواى خاك درش * مىرود آب ديده‌ام كه مپرس بىتو در كلبهء گدائى خويش * رنجهائى كشيده‌ام كه مپرس من به گوش خود از دهانش دوش * سخنانى شنيده‌ام كه مپرس سوى من لب چه مىگزى كه مگو * لب لعلى گزيده‌ام كه مپرس همچو حافظ غريب در ره عشق * بمقامى رسيده‌ام كه مپرس

[ 271 دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس ]

6 شماره مسلسل 387
دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس * كه چنان زو شده‌ام بىسروسامان كه مپرس كس به اميد وفا ترك دل و دين مكناد * كه چنانم من ازين كرده پشيمان كه مپرس بهر يك جرعه كه آزار كسش در پى نيست * زحمتى مىكشم از مردم نادان كه مپرس گوشه گيرى و سلامت هوسم بود ولى * فتنه‌اى مىكند آن نرگس فتّان كه مپرس زاهد از ما به‌سلامت بگذر كاين مى لعل * دل و دين مىبرد از دست بدانسان كه مپرس گفتم از گوى فلك صورت حالى پرسم * گفت آن مىكشم اندر خم چوگان كه مپرس
هامش
[ 1 ] تفأل : پژمان مىگويد : در زمان جنگ بين المللى بنده را با وجود صغر سن شورى در سر بوده و ولعى باخبار جنگى داشته همواره نتيجه آن جدال خانمان‌سوز را از ديوان خواجه استفسار نموده و چون جوابى موافق منظور نشنيده بل آن را مخالف با ظواهر امر مىديد سؤال خود را تكرار مىكرد بالاخره اين ( غزل 4 ) آمد
سفينه حافظ ( فارسى ) — صفحة 335 | شمس الدين حافظ