ما قصهء سكندر و دارا نخواندهايم * از ما بجز حكايت مهر و وفا مپرس
حافظ رسيد موسم گل معرفت مخوان * درياب نقد عمر وز چون و چرا مپرس [ 1 ]
[ 270 درد عشقى كشيدهام كه مپرس ]
5 شماره مسلسل 386
درد عشقى كشيدهام كه مپرس * زهر هجرى چشيدهام كه مپرس
گشتهام در جهان و آخر كار * دلبرى برگزيدهام كه مپرس
آنچنان در هواى خاك درش * مىرود آب ديدهام كه مپرس
بىتو در كلبهء گدائى خويش * رنجهائى كشيدهام كه مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش * سخنانى شنيدهام كه مپرس
سوى من لب چه مىگزى كه مگو * لب لعلى گزيدهام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق * بمقامى رسيدهام كه مپرس
[ 271 دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس ]
6 شماره مسلسل 387
دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس * كه چنان زو شدهام بىسروسامان كه مپرس
كس به اميد وفا ترك دل و دين مكناد * كه چنانم من ازين كرده پشيمان كه مپرس
بهر يك جرعه كه آزار كسش در پى نيست * زحمتى مىكشم از مردم نادان كه مپرس
گوشه گيرى و سلامت هوسم بود ولى * فتنهاى مىكند آن نرگس فتّان كه مپرس
زاهد از ما بهسلامت بگذر كاين مى لعل * دل و دين مىبرد از دست بدانسان كه مپرس
گفتم از گوى فلك صورت حالى پرسم * گفت آن مىكشم اندر خم چوگان كه مپرس
هامش
[ 1 ] تفأل : پژمان مىگويد : در زمان جنگ بين المللى بنده را با وجود صغر سن شورى در سر بوده و ولعى باخبار جنگى داشته همواره نتيجه آن جدال خانمانسوز را از ديوان خواجه استفسار نموده و چون جوابى موافق منظور نشنيده بل آن را مخالف با ظواهر امر مىديد سؤال خود را تكرار مىكرد بالاخره اين ( غزل 4 ) آمد