[ 217 مسلمانان مرا وقتى دلى بود ]
158 شماره مسلسل 300
مسلمانان مرا وقتى دلى بود * كه با او گفتمى گر مشكلى بود
دلى همدرد و يارى مصلحت بين * كه استظهار « 1 » هر اهل دلى بود
من آشفته را در هر بلائى * رفيق كاردانى قابلى بود
بگردابى چو مىافتادم از غم * بتدبيرش اميد ساحلى بود
ز من ضايع شد اندر كوى جانان * چه دامنگير يا رب منزلى بود
به حال اين پريشان رحمت آريد * كه وقتى كاردان كاملى بود
مرا تا عشق تعليم سخن كرد * حديثم نكتهء هر محفلى بود
هنر « 2 » بىعيب حرمان نيست ليكن * ز من محرومتر كى سائلى بود
سرشكم در طلب درها فشانيد * ولى از وصل او بىحاصلى بود
مگو ديگر كه حافظ نكته دانست * كه ما ديديم و محكم « 3 » جاهلى بود
[ 218 در ازل هر كو بفيض دولت ارزانى بود ]
159 شماره مسلسل 301
در ازل هر كو بفيض دولت ارزانى بود * تا ابد جام مرادش همدم جانى بود
من همان ساعت كه از مىخواستم شد توبه كار * گفتم اين شاخ ار دهد بارى ، پشيمانى بود
خود گرفتم كافكنم سجاده چون سوسن « 4 » بدوش * همچو گل بر خرقه رنگ مى ، مسلمانى بود ؟
خلوت ما را فروغ از عكس جام باده باد * زانكه كنج اهل دل بايد كه نورانى بود
بىچراغ جام در خلوت نمىيارم نشست * وقت گل مستورى مستان ز نادانى بود
هامش
( 1 ) پشت گرمى
( 2 ) در اينجا هنر جانشين هنرمند شده است
( 3 ) در اينجا بمعنى سخت است .
( 4 ) گياهى است از طبقه زنبق داراى برگهاى بلند و باريك و گلهاى زيبا و خوشبو ( به رنگهاى زرد و كبود و سفيد و سفيد آن را سوسن آزاد گويند ) كه برگها مايل به طرف گلهاست به همين جهت بزاهد سجاده بدوش تشبيه كردهاند .